روزگار یک آخوند در نیوجرسی(۹)
نژادپرستی واقعیت جاری در آمریکا

حجت‌الاسلام مهدی همازاده از طلاب حوزه علمیه و رئیس دفتر طرح و برنامه مدرسه اسلامی هنر در یاداشت‌هایی به بیان خاطرات سفر علمی خود به آمریکا پرداخته است.

   به گزارش رهیافتگان (پایگاه جامع مبلغین و تازه مسلمانان ) حجت الاسلام مهدی همازاده ابیانه از طلاب حوزه علمیه و رئیس دفتر طرح و برنامه مدرسه اسلامی هنر در صفحه شخصی خود در اینستاگرام به بیان خاطرات سفر علمی خود به آمریکا پرداخته است.

بخش نهم این سفرنامه تقدیم خوانندگان ارجمند می شود:

گذراندن عید نوروز در غربت

اواخر اسفند بود و هوا کم کم بهاری میشد. طبیعت شرق امریکا، با اون بارشهای سنگین و متناوب، سرسبزی و زیبایی فوق العاده ای داشت. چون سواحل اقیانوس اطلس در امریکا، کوهستانی نیست، هوای شرجی یا تراکم پوشش گیاهی نداره و سطح وسیعی از اون مناطق، آثار بارشهای زیاد رو نشون میده.

مجبور بودم تنهاییِ بچه ها رو با طبیعت گردی آخر هفته ها، جبران کنم. روی نقشه، دریاچه ها و پارکهای دور و بر رو پیدا می‌کردیم و می‌رفتیم.

ولی حالا عید نوروز بود و اولین تجربه بچه ها در غربت. قاعدتا نه دیگه فضای عمومی امریکا، رنگ و بویی از عید نوروز داشت، و نه حتی مسجد شیعیان نیوجرسی که در قُرق هندیها و پاکستانیها بود.

بالاخره دوستان ایرانی خبر دادند فردای سال تحویل، برنامه جشن هرساله در تالار پرینستون برقراره. خانواده های مختلف ایرانی در این جشن شرکت می‌کردند که طیف وسیعتری از جلسه قرآن هفتگی ایرانیها بودند.

ملاقات نوروزی با ۷۰ خانواده ایرانی

اجاره تالار برای یک روز، چند نفر بانی داشت. تعداد زیادی از خانواده ها هم قبول کرده بودند مقداری غذا درست کنند و بیاورند. نتیجه اش میز رنگارنگی از غذاهای متنوّع بود که اکثرشون غذاهای کمیاب ایرانی بودند.

یک عده هم مسؤولیت جوایز مسابقات، گروه سرود کودکان، اجرای موزیک و… رو برعهده داشتند. همه چیز توی یک گروه وایبری، هماهنگ می‌شد.

روز جشن، حدود هفتاد نفر از خانواده هایی متفاوت اومده بودن که وجه مشترکشون، ایرانیت بود و البته غالبا مشغولیتهای دانشگاهی و آکادمیک.

با برخی خانواده های ایرانی نیوجرسی، برای اولین بار آشنا می‌شدم.

بعد از خوش و بش های اولیه، گفتند سرود ملّی رو گروه موزیک، بزنه. تقریبا همه بلند شدند به احترام سرود ایران، و آهنگ سرود ای ایران، ای مرز پرگهر نواخته شد.

بچه ها سرودهای زیباشون رو اجرا کردند و مسابقات سرگرم کننده هم برقرار بود. بعضی خانواده ها که بصورت فامیلی در شرق امریکا حضور داشتند، احساس غربت کمتری می‌کردند و توی جشن هم پسر خاله ها و پسر عمه ها و دایی ها و…، دور هم بودند و قرار سفر تفریحی مشترک و دید و بازدید می‌گذاشتند. اما اکثرا تنها بودند و میهمانی اون روز، تنها برنامه دید و بازدیدشون بود.

غافلگیر شدن با دلمه و کوفته ایرانی

برای اولین بار بود که می‌دیدم شام سلف سرویس و متنوع، بدون کمترین حمله کردن و هول زدن و چند پهلو خوردن و… انجام می‌شد. بعد از دو ماه و نیم دوری از وطن، خوراک دلمه و چلو کباب و کوفته و جوجه کباب و… واقعا غنیمت‌هایی بودند که حالا حالاها گیر نمیومد. ولی حیف که به اندازه یه وعده از همه اینها باید انتخاب می‌کردیم.

روز و شبی به یادماندنی با عکس دسته جمعه آخر مراسم، به اتمام رسید و باز، طعم شیرین هموطنی و همزبانی در محیطی با فرهنگ متفاوت، برایمان به یادگار ماند.

مرکز اسلامی امام مهدی بالتیمور، برای سخنرانی ۱۳رجب، دعوتمون کرد. بالتیمور، شهر بزرگیه در شمال واشنگتن دی سی که حدود ۴۵ دقیقه با اونجا فاصله داره. ما هم باید ۵/۳ ساعت به سمت جنوب رانندگی می‌کردیم تا به بالتیمور برسیم.

سخنرانی ۱۳ رجب در مرکز امام مهدی بالتیمور

برنامه، جمعه شب بود و ما می‌تونستیم شنبه رو که تعطیل بود، برای گردش بریم واشنگتن.

مرکز اسلامی امام مهدی، تنها مرکز اسلامی شیعی بالتیمور بود. دانشگاه مهم جانز هابکینگز هم اونجاست. باز چندین جوان دانشجو و استاد ایرانی، در کنار خانواده های افغانی و پاکستانی، و دوسه تا خانوم و آقای آفریقایی و اروپایی که البته اکثرشون دیگه تابعیت امریکایی هم داشتند، پای ثابت جلسات بودن.

راجع به بالتیمور و جامعه شیعیان و این مرکز، بعدها در پست خاطرات ماه رمضان، خواهم نوشت.

به لطف خدا، برنامه خوبی شد و پایه دعوت برای برنامه های بعدی در رمضان و محرم.

بعد از پایان برنامه، با اصرار بانی مراسم، مجبور شدیم شام رو همونجا بمونیم و دیر وقت راه بیفتیم. نیمه شب گذشته بود که به منزل یکی از دوستان عزیز در حومه واشنگتن دی سی رسیدیم. دوست فاضلی که دکترای مطالعات اسلامی در دانشگاه جرج تاون واشنگتن مشغول هست و البته فعالیتهای سنگین تبلیغ دینی در مراکز اسلامی اون اطراف.

توی سرمای نیمه فروردین اونجا، مجبور شدیم با بخاری و پتو، به صبح برسونیم.

بعد از صبحونه، برای گردش، راهی مرکز شهر شدیم که خیلی از جاذبه های گردشگری، همونجاست.

گردش در واشنگتن دی سی، شهر سیاست

واشنگتن دی سی، در منطقه ای بسیار زیبا و سرسبز واقع شده. با وجود مساحت وسیعی از زمین های بکر، اجازه ساخت و ساز داده نشده و صرفا یه شهر اداری و سیاسیه. مناطق مسکونی و جمعیت ساکن شبانه، خیلی کم هستند و هزینه ها هم هنگفت.

تعداد زیادی موزه بزرگ و معروف، علاوه بر یادبودهای تاریخی و مراکز سیاسی و… پر از توریست.

کاخ سفید و کنگره، به فاصله حدود هزار متر از هم قرار دارن که بین اونها، یکسری موزه و مراکز تفریحی و… هست.

جای پارک خیابونی در اون محدوده در روزهای کاری، خیلی کمیابه و با محدودیت پارک دوساعته.

ساعت از دو ظهر گذشته بود و ما بعد از کلی پیاده روی، حسابی گرسنه شده بودیم.

خوشبختانه یدونه از این کانتینرها که در واقع پشت کامیون هست، پیدا کردیم که آرم حلال داشت. جلوتر که رفتم دیدم زده غذای ایرانی. ولی همون غذاهای معمول اونجا رو داشت. خانم فروشنده اش هم یه لاتین تبار از امریکای جنوبی بود که اصلا معنای حلال رو هم نمی‌دونست. ولی ما به صاحب ایرانی ماشین، اعتماد کردیم و چند ساندویچ لَمب سفارش دادیم.

شنبه صبح به بازدید موزه هوافضای واشنگتن رفتیم. موزه ای بزرگ و مشهور در کنار چندین موزه مهم دیگر، که در فاصله کاخ سفید تا کنگره قرار گرفته اند.

حدود ۲۰ نفر توی صف بودند و بلیط ورودی اش هم نفری ۲۵ دلار بود. از میان موزه هایی که در این یکسال رفتیم، اینجا تنها موزه ای بود که گیت بازرسی داشت.

دیدن هواپیمای برادران رایت و آپولویی که به ماه رفت

از اولین هواپیما که توسط برادران رایت ساخته شده، تا آپولویی که به ماه رفت، تا انواع موشکها و فضاپیما و… یک بخش بزرگ هم مخصوص کودکان داشت که پدیده های مربوط به هوافضا رو در قالب بازی، به بچه ها یاد میداد.

اما تاثیرگذارترین بخش موزه برای من، هواپیمای ساده ای بود که خانم امیلیا ایرهارت در سال ۱۹۳۲ سوار شده بود و بعنوان اولین داوطلب زن، کل عرض اقیانوس اطلس رو باهاش طی کرده بود. بدون امکان فرود.

همه اش خودم رو جای این خانوم میگذاشتم که شبهای تاریک بر فراز اعماق چند صدمتری اقیانوس پر از کوسه و…، تنهایی گذشته. خیلی جرات و اراده میخواهد.

علاوه بر موزه ها، چند بنای یادبود هم در محوطه وسیع و سرسبز جلوی کاخ سفید، ساخته شده. مثل بنای یادبود آبراهام لینکلن که بعنوان شانزدهمین رییس جمهور امریکا، برده داری را در اواسط قرن ۱۹، لغو کرد و البته جنگهای داخلی ناشی از اون رو هم کنترل کرد.

و مثل بنای یادبود توماس جفرسون، سومین رییس جمهور امریکا که اواسط قرن۱۸، اعلامیه استقلال امریکا از استعمار انگلستان رو نوشت و بعد از حدود ۵۰ سال در زمان ریاست جمهوری، تلاش سختی برای تکمیل این استقلال به خرج داد.

اولین رییس جمهور امریکا، جرج واشنگتن هست که جنگهای انقلاب امریکا برای جدایی از استعمار انگلیس رو با موفقیت، فرماندهی کرد، و همچنین جنگهای خشن داخلی امریکا رو.

جرج واشنگتن هم یه بنای یادبود معروف همونجا داره که با بنای یادبود لینکلن و جفرسون، متفاوته. یادبود این دوتا، دو بنای بزرگ با معماری رومی است و محوطه نسبتا وسیع داخلی. اما یادبود جرج واشنگتن، یه برج سنگی ساده به طول ۱۷۰ متره.

نژادپرستی واقعیت جاری در آمریکا

ولی من با وجود همه این یادبودها و اعلامیه ها، در کمال تعجب، رسوبات نژادپرستی رو می‌دیدم.
وایت ها که همون نژاد اروپایی بودن، ارج و قرب خاصی داشتند و سیاهها (چه پوست و چه مو!)، لااقل یه پله پایین تر بودن.
یکبار دیدم روی تابلوی دانشکده، اطلاعیه خرید اسپرم مردان و تخمک خانمها رو زده. تعجب کردم و بعد از پرس و جو فهمیدم مربوط به تحقیقات رو به رشد علم ژنتیک در اونجاست.
خانمها مجبور بودند با عملیات خاص ساکشن، تخمک رو از بدن خارج کنند و تا مرتبه بعد، حداقل یکی دو ماه باید فاصله می انداختند. اما پول خوبی دریافت می‌کردن؛ نزدیک به ده هزار دلار برای هر بار. چون برای سلامتی شون ضرر داشت.
پیشرفت ژنتیک، خاصیتهای خوبی برای زندگی آینده بشر داره و مثلا میشه ویژگیهای هوش و مهارتی و… رو در نسلهای آینده ارتقاء داد.
اما مهمترین استفاده این علم در جامعه امریکایی، سفارش بچه هایی با موی بلوند و چشم آبی و… بود. کروموزوم های زن و شوهر، در آزمایشگاه بررسی میشد و اونهایی که به چنین ویژگیهای ظاهری می انجامیدند، برای عمل لقاح انتخاب میشدن.
چون اگر تا چند ده نسل قبل از ما هم کسی با چنین ویژگیهایی بوده باشه، آثارش در دی ان ای ها و کروموزومها هست و فقط باید از میان چندهزار احتمال و گزینه، همین جفت خاص، شناسایی و تلقیح بشن.
این کار البته به دلیل ممنوعیتهای کلیسا، خارج از خاک امریکا و توسط شرکتها و آزمایشگاههایی در مکزیک انجام میگرفت.
با این خونواده ها که صحبت میکردی، میگفتن علت کارشون اینه که بچه هاشون مثل خودشون، ضربه نژادی نبینن. میگفتن ماها چون وایت نیستیم، شانس و اولویت کمتری برای ارتقاءهای شغلی داریم و
این تبعیض نژادی و خشونت نرم علیه غیر وایت ها، چیزیه که باید در بطن جامعه امریکایی زندگی کنی تا در پسِ لبخندها و آداب تشریفاتی ظاهری، توی نحوه تقسیم منابع مالی و کاری و… ببینی. البته این مسأله عمومیت نداره و خصوصا در محیطهای دانشگاهی، کمتر دیده میشه. اما در زندگی روزمره، اونقدری هست که آزارت بده.

حفظ محیط زیست و احترام به مار

منزل دوستی که در حومه شمالی واشنگتن، مهمانشان بودیم، در واقع متعلق به یک پزشک جراح مسلمان بود که مهمانسرای جدا از خانه اصلی رو به خانواده پنج نفره دوست ما اجاره داده بود.

مهمانسرا در بخش پایینی منزل قرار داشت و چسبیده به جنگل طبیعی داخل درّه کوچک. همه چیز هم کاملا طبیعی و دست نخورده بود.

کلا یکی از نکات بسیار ویژه در امریکا، این بود که تصرّف در محیط زیست، خیلی نادر و در حدّ ضرورت انجام میگرفت. خیابانهای شهرها از وسط جنگلها و دشتها میگذشتند، بدون اینکه تپه ها و محیط پیرامونی، دستکاری بشن؛ حتّی برای زیباسازی.

زمینهای بسیار وسیع در اطراف بزرگراههای شهر واشنگتن دی سی، به حال طبیعی خودش رها بود و اجازه ساخت و ساز نداشت؛ حتی برای ساختمانهای عمومی و دولتی.

توی محوطه جنگلی جلوی منزل دوستمون، انواع حیوانات نظیر سگ آبی و خرگوش و سنجاب و… زندگی میکردند. به فاصله چهار-پنج متری از در ورودی خونه.

تمام درختها و حتّی تکّه های بزرگ چوب که روی زمین بودند، حساب و کتاب داشتند و هر چندماه یکبار از طرف شهرداری منطقه میومدن بازدید و چک میکردن این چوبها جابجا نشده باشن، چه برسه به ناپدید شدن.

میزبان ما میگفت یک روز صبح که برای مطالعه سراغ اتاق شخصی و لپ تابش رفته، یک مرتبه دیده یک مار نسبتا بزرگ و ضخیم سیاه، روی میز و لپ تاب دراز کشیده. میگفت سریع رفتم بیرون و در اتاق را بستم و با ۹۱۱ تماس گرفتم؛ شماره تماسهای اورژانسی در امریکا. اونها هم گفتن جان کسی که در خطر نیست؟ منم گفتم نه. گفتند: پس باشه بعدازظهر میایم.

این بنده خدا هم کلّی توضیح داده بود که بچه کوچک داره و میترسن و… اونها هم سریع آمده بودن و بعد از دیدن مار، به دوست ما گفته بودند: اینجا زندگی میکنی و از چنین ماری میترسی؟ این سمی نیست.

خلاصه رفته بودند مار رو جلوی در خونه رها کنند که ایشون گفته بچه ها میترسن و ببرش جای دیگه. ولی اونها گفته بودند این مار، توی همین محل زندگی میکنه و ما قانونا حق جابجایی اش به محل دیگه رو نداریم.

نهایتا هفت-هشت متر دورتر رهاش کرده بودن.

این بیچاره ها هم در توری برای ورودی منزل درست کرده بودن و مرتب مراقب بودن در توری بسته باشه.

فقط خوب شد این قضیه رو بعد از اقامت شبانه برام تعریف کرد، والا من که شب نمیتونستم توی اون خونه بخوابم.

منبع: حوزه نیوز

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه

لطفا دیدگاه خودتون رو بیان کنید: