روزگار یک آخوند در نیوجرسی(۷)
دردسر تهیه غذای حلال

حجت‌الاسلام مهدی همازاده از طلاب حوزه علمیه و رئیس دفتر طرح و برنامه مدرسه اسلامی هنر در یاداشت‌هایی به بیان خاطرات سفر علمی خود به آمریکا پرداخته است.

 به گزارش رهیافتگان (پایگاه جامع مبلغین و تازه مسلمانان )  حجت الاسلام مهدی همازاده ابیانه از طلاب حوزه علمیه و رئیس دفتر طرح و برنامه مدرسه اسلامی هنر در صفحه شخصی خود در اینستاگرام به بیان خاطرات سفر علمی خود به آمریکا پرداخته است.

بخش هفتم این سفرنامه تقدیم خوانندگان ارجمند می شود:

ماجرای گرفتن گواهینامه رانندگی در آمریکا

برای امتحان آیین نامه، باید پشت یکی از کامپیوترهای متعدد اداره رانندگی، جواب میدادی. نیمساعت فرصت بود تا به ۴۰ سؤال از مجموع ۵۰ سؤال، پاسخ درست بدیم. ۳۸ تا رو جواب صحیح دادم و سؤالات باقیمونده رو یا بلد نبودم، یا بین دو گزینه تردید داشتم. بالاخره در ثانیه های آخر و با کمی شانس تونستم پیام تبریک رو از مانیتور دریافت کنم.

بعد از قبولی آیین نامه، یه اجازه موقت میدن تا اگر زیر ۱۸ سال هستید یا تجربه قبلی ندارید، مدت۳ تا ۶ماه در کنار کسی که گواهینامه امریکایی داره، رانندگی کنید. بعد از اون، قرار امتحان عملی میذارن.

ولی من که تجربه رانندگی داشتم، تست عملی رو برای سه هفته بعدش، نوبت دادند؛ تستی که فقط پارک دوبل و سنگچین نبود و باید علاوه بر اون، حدود بیست دقیقه در چندین خیابان و تقاطع شهر، رانندگی میکردیم.

قبل از خوندن آیین نامه، تعجب میکردم که اینها چقدر با فاصله از هم رانندگی و توقف میکنند؛ حتی در ترافیک. چرا قبل از ورود به بزرگراه و خیابان اصلی از ورودیهای مورّب کناری، حتما توقف می کنند؛ ولو اینکه کاملا خلوت باشه. چرا برای عابرین عبوری از عرض خیابون، از فاصله ۸-۷ متری می ایستند. و… بعد دیدم همه اینها جزو آیین نامه رانندگیه و حالا من باید راه رفتن کلاغ رو فراموش میکردم و راه رفتن کبک، می آموختم. این ترک عادت، سختتر از یادگرفتن از صفر بود.

روزهای اول، در فاصله نیم متری ماشینهای پشت چراغ قرمز، توقف می کردم. حواسم به عابرینی که می خواستند وارد عرض خیابون بشن، نبود و سریع رد می شدم، توی ترافیک، از لاین خودم وارد لاین کناری میشدم و… در تمام این موارد، نگاه تعجب آمیز دیگران بود که آیین نامه رو به یادم می آورد.

روز امتحان عملی، بالاخره یه جا رانندگی پارتیزانی ایران، به دردم خورد. موقع پارک دوبل، لب تایر عقب ماشین با لبه جدول، برخورد کوچیکی داشت و همین کافی بود تا یه نوبت دیگه برام بزنه.

ولی بعد از اون، پشت چراغ قرمز سر چهارراه، باید به سمت فرعی چپ می پیچیدم. کارگران تعمیر جداول خیابون فرعی، بخشی از عرض خیابون رو بسته بودند و لاین مقابلش هم که ماشین توقف کرده بود. من باید از یک راهروی خیلی باریک رد میشدم.

خود افسر کنار دستم هم ترسید ولی دیگه پیچیده بودیم و باید میرفتیم. من هم راحت و مثل رانندگی هر روزه در ایران. میلیمتری و بی توقف از داخل اون راهرو عبور کردم. برای من عادی بود، ولی واسه اونها شبیه فیلمهای هالیوودی.

افسره کاملا تحت تاثیر قرار گرفت و دیگه باقی مسیر، انگار داشت با بزرگترش حرف میزد.

خرید خودرو ارزان با بیمه گران

دیگه لازم نبود ماهی ۵۰۰ دلار بابت کرایه ماشین بدیم. یکی دو هفته قبل از گرفتن گواهینامه، از سایت نیازمندیها (کرگزلیست)، چند تا ماشین دیده بودم.

توی امریکا، تویوتا و هوندا، خیلی محبوبتر از سایر خودروها هستند؛ چه امریکایی و چه اروپایی. فروشش هم راحتتره. به همین خاطر، دنبال تویوتا یا هوندا میگشتم.

چندتا گزینه مناسب پیدا کردم که یکیشون وقتی برای دیدن ماشین رفتم، همین که من رو دید، خوشش نیومد و جواب سربالا داد. یکی دو تای دیگه رو هم برای چک فنّی، پیش مکانیک بردم. چند تا اشکال ریز و درشت گرفتند و خلاصه نتونستم خاطرجمع باشم. این بود که رفتم سراغ دلالها.

خرید از دلالهای خودرو در امریکا، خیلی مطمین تره. اونها ماشین رو گارانتی میکنند. یعنی از افراد میخرند، سرویس و بازسازی میکنند و نهایتا با گارانتیهای متفاوت، میفروشند. اگر هم به مشکلی برخوردید، قانونا موظف به ادای تعهد گارانتی هستند، والا یک شکایت ساده می تونست چندین برابر، جریمه و لغو مجوز و مشکلات دیگه براشون به بار بیاره.

خرید از دلال (دیلر) البته گرونتر تموم میشه. یه تویوتا کرولای ۲۰۰۷ رو ۳۱۰۰ دلار خریدم، در حالیکه قیمتش توی بازار عادی، بین ۲۶۰۰ تا ۲۷۰۰ دلار بود.

خرید ماشین در امریکا، کلا خیلی راحت و ارزانه؛ بویژه با فروشهای اقساطی. تویوتا کرولا و کمری جزو ماشینهای ساده هست که کارگران و کارمندان ساده و دانشجویان، سوار میشن.

اما هزینه نگهداری و بیمه ماشین، نسبت به قیمت خریدش بالا میشد. بیمه ثالث ماشین من، ماهی ۹۸ دلار بود، با پیش پرداخت ۱۰۰ دلار. تازه این کف پوشش (خسارت ۵۰۰۰ دلاری به ماشین طرف مقابل) رو شامل میشد و اگر سقف پوشش رو بالا میبردی، هزینه بیمه هم بالاتر میرفت. بیمه بدنه که قیمت خودش رو داشت.

خلاصه در کمتر از سه سال، کل مبلغ ماشین رو باید بابت بیمه حداقلی میدادم.

هزینه تعمیرات و قطعات هم بسیار بالا بود و مثلا تعویض یک سنسور یا ترموستات ساده، بین ۱۵۰ تا ۳۰۰ دلار آب میخورد. تعمیرات یا قطعات مهم که براحتی تا چندهزار دلار میرسید و عملا بعضی وقتها بجای تعمیر، به خرید ماشین جدید منجر میشد.

رانندگی شیک و راحت، خودروی باکیفیت، جاده هایی که معمولا استاندارد و کم دست انداز بودند، قانونمندی همگان، و… واقعا دنیای جدیدی از تجربه حمل و نقل رو پیش روی آدم میذاره. طوری که بجای اعصاب خُردی و ریسک خطرات بالا و…، میتونستی از رانندگی در شهر، لذت ببری.

ماشین با گارانتی هم ولو ۹ساله، واقعا دردسری نداشت، چون خود دیلر قبلا سرویسهای فنی رو انجام داده بود.

دردسر تهیه غذای حلال

برای خرید گوشت و مرغ حلال، روی نقشه و سایت ذبیحه، جستجو کردم. چند تا مغازه حلال فروشی اطرافمون بود؛ هم مواد خام و هم غذای آماده.

اول سراغ یه فروشگاه پاکستانی رفتم که بعد دیدیم کیفیت گوشتش تعریفی نداره. از اون مهمتر، نظافت مغازه اصلا وضع خوبی نداشت.

از دوستان ایرانی در مسجد، شنیدم که ایرانیها کارت اشتراک فروشگاه بزرگ رستوران دیپوت رو دارند؛ فروشگاهی به بزرگی چند سوله که رستوران دارها، مواد اولیه رو از اونجا میخریدند.

کارت اشتراک یکساله این فروشگاه، هزار دلار میشد که چند نفر از دوستان ایرانی، جمع شده بودند و یه کارت گرفته بودند. هر یکی دو ماه، قرار میگذاشتیم و برای خرید میرفتیم نزدیکترین شعبه رستوران دیپوت.

تمام رستورانها و برندهای معروف امریکایی مثل مک دونالد و کِی اف سی و سابوِی و… از همونجا خرید میکردند. هم بخش مواد گوشتی حلال داشت و هم بخش عادی.

کلا قیمت گوشت و مرغ در امریکا خیلی ارزون تموم میشد، مثلا یه ماهیچه گوساله، ۲ دلار بود. گوشت کیلویی تقریبا ۳ونیم دلار، مرغ حدود کیلویی ۲ونیم دلار و… برخلاف هزینه های درمان که واقعا هنگفت بود و خیلی از خانواده های متوسط از پس هزینه های بیمارستان و حتی برخی معالجات داخل مطب بر نمیومدند، هزینه های خوراک و تا حدّ زیادی پوشاک، به نسبت درآمدهاشون پایین بود.

طعم غذاها و مواد اولیه فاجعه بود

ولی ما با یه چالش جدّی مواجه شده بودیم؛ طعم غذاها و مواد اولیه، به نحوی فاجعه آمیز، نامطبوع بود. اولش فکر میکردیم یه فروشگاه خاص یا یه برند خاص اینطوریه. بعد دیدیم طعم مواد اولیه رستوران دیپوت هم همینه. نه فقط گوشت، بلکه برنج و حبوبات و برخی سبزیجات و چاشنیها و… حتی شیرینیجات. با وجود ظاهر قشنگ شیرینیها، مزه شون واقعا ناامیدکننده بود. از دوستان ایرانی که سالها اونجا هستند، پرسیدیم میشه جایی رو معرفی کنید که مواد غذایی خوش طعم داشته باشه؟ و اونها میگفتند چی خیال کردین؟ ما خودمون هم تابستونها میریم ایران و فقط توی خیابونها می چریم. اینجا خبری نیست. میگفتند حتی طعم فست فودهای مک دونالد هم همینه؛ سوسیس های شور و نسبتا بدبو.

اونهمه فروشگاه غذاهای آسیای شرقی و آمریکای لاتین و هندی و افریقایی و…، هیچ گزینه خوشایندی برای ما نداشتند و ما هم در غم فراق غذای خاورمیانه می سوختیم. واقعا بعد از شش ماه و یکسال، غم جانکاهی میشه خب.

سبک تغذیه امریکاییها باور نکردنی بود؛ خیلی فست فود مصرف میکردن. حتی توی مدارس ابتدایی هم چند نوبت در هفته، فست فود میدادن و فروشگاه مدرسه هم جداگانه فست فود میفروخت.

توی فروشگاههای زنجیره ای بزرگ، میتونستی یک راهروی دراز دو طرفه یا یک تالار مختص انواع غذاهای آماده ببینی که فروش بالایی هم داشت.

علاوه بر این، مقدار خوراک امریکاییها هم معمولا زیاد بود؛ برعکس اروپا. همین مسأله باعث میانگین اضافه وزن زیاد در جامعه امریکاست.

اونها به برنج عادت و حتی علاقه نداشتند. زینب که برنج و خورشت عالی از خونه میبرد مدرسه، میگفت وقتی سر میز ناهار به دوستام تعارف میکنم، دماغ و دهن شون رو جمع میکنند و مشمئز میشن. البته برنج خوبی هم توی شرق امریکا پیدا نمی شد. غالبا برنج تایوانی و هندی بود. ما به زحمت یه برنج پاکستانی با عنوان باسماتی ممتاز پیدا کرده بودیم که تاحدّی به برنج ایرانی نزدیک می شد. ضمن اینکه طریق پخت درست برنج رو هم بلد نبودند و چیزی شبیه شفته درست می کردن.

در غیاب رستورانها و غذای ایرانی، رستورانهای ترک و افغان، محبوبترین و مطلوبترین غذاها رو تحویل میدادن که هرچند برای ما – لااقل کباب و غذای افغانی اش – درجه یک نبود، ولی در بازار موجود غذا در امریکا، کسب و کارشون رونق داشت.

اگر دنبال کار دیگه ای نیومده بودم و اهداف دیگه ای نداشتم، می افتادم دنبال راه انداختن رستوران غذای ایرانی. مطمینم به سرعت جا باز میکرد.

حدود دو ماه میشد که رسیده بودیم. توی این دوماه، خیلی کار سرمون خراب بود؛ همه هم اولویت دار. باید وسایل منزل میخریدیم، ثبت نام مدرسه زینب رو انجام می دادیم، دنبال گواهینامه رانندگی میرفتم، کارهای کد امنیت اجتماعی رو پیگیری میکردم،… و خلاصه زمینه یه زندگی رو از نو باید درست میکردیم. در عین حال، برنامه مطالعاتی دانشگاه هم سنگین بود و نباید پروفسور در همون هفته های اول، تصویر ناامیدکننده ای ازم پیدا میکرد. بنده خدا خیلی محبت کرده بود و نمیتونستم از کارم کم بگذارم.

رسم جالب آمریکایی برای نوزادی که متولد نشده

تقریبا دو ماه اول سپری شده بود که خانمهای ایرانی مرکز نیوجرسی، همسرجان رو به مهمونی “بیبی شاور” دعوت کردن. اکثرا خانواده های ایرانی ای بودن که توی جلسه قرآن مسجد هم شرکت می کردن. جلسه قرآن جمعه شبها، یکسری اعضاء ثابت داشت که توی پست مربوط به مسجد، بهشون اشاره کردم. یکسری اعضا هم داشت که چندهفته یکبار شرکت می کردن. مجموعا حدود بیست خانواده می شدن.

ما نمی دونستیم جشن “بیبی شاور” چیه. خانوم به جشن – که منزل یکی از همین خانواده ها برگزار میشد – رفت و من و زینب و معصومه هم به منزل یکی دیگه از این خانواده ها رفتیم که مردها و بچه ها، اونجا جمع بودن.

شب که به خانه برگشتیم، دیدم خانوم رو با یه ماشین پر از هدایا، به خونه رسونده اند. هدیه هایی برای پسر بچه ای که توی راه داشتیم و سه ماه دیگه به دنیا میومد.

بیبی شاور، یک رسم امریکاییه که برای بچه های توراهی می گیرن و هدایایی رو قبل از تولدش میدن. ضمن اینکه جشنی هست و شام رنگارنگی و بگوبخندی و… معمولا وقتی جشن رو میگیرن که جنسیت نوزاد معلوم شده و هدیه ها متناسب با اون، تهیه میشه.

ایرانیهای نیوجرسی، مثل هم فکر نمیکردن، اما اجتماع و ارتباط خوبی با هم داشتن. شاید هم حس اقلیت بودن، به تقویت این ارتباط کمک میکرد.

انسانهایی شریف و دوست داشتنی که با محبتهاشون واقعا شرمنده ات میکردن. هرچند توی جلسه قرآن و ضمن مباحث مختلف، معلوم میشد که اختلاف نظرهای متعددی وجود داره، اما با سعه صدر و تحمل شنیدن از همدیگه، فضا خیلی نرم و دوستانه بود. آخرش هم رفاقتها و ارتباطها به قوت سابق و بلکه بیشتر، ادامه می یافت.

بعضی هاشون میگفتن سمت کالیفرنیا در غرب امریکا، جامعه ایرانیها اینطوری نیست؛ چون اکثریتشون غیر دانشگاهی هستند و بعضا آدمهای خورده شیشه دار پیدا میشه. ولی سمت شرق، غالبا دانشگاهی بودن.

من البته کالیفرنیا رو نرفتم و نمیدونم، اما ایرانیهای شرق، چه در نیویورک و چه در نیوجرسی، خیلی بالاتر از انتظارم بودن.

همگی از عمق جان، وابسته و علاقمند به اصل دین و کشورشون. همگی با محبت زیاد و خونگرم. با وجود دیدگاههای بعضا مختلف، همگی با سعه صدر و وقار دیدنی…. هنوز پیامهای محبت آمیز میفرستن و ابراز دلتنگی میکنن. ای کاش میشد از این سرمایه عظیم، بهره بهتری برد.

منبع: حوزه نیوز

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه

لطفا دیدگاه خودتون رو بیان کنید: