یاداشت
خلاصه یکی از خاطرات دکتر رحیم دولتی در کتاب دیدار با مسیح

“اسلام دین صاف و ساده ای است و هیچ گونه ای پیچیدگی در آن نمیبینی. اگر از روی یقین آنرا بپذیری هردو دنیا را از آن خود کرده ای و البته هیچ اجباری در پذیرفتن آن نیست زیرا که خداوند میفرماید: (لا اکراه فی الدین)”

 به گزارش رهیافتگان (پایگاه جامع مبلغین و تازه مسلمانان ) کتاب “دیدار بامسیح”جزیی از خاطرات دکتر رحیم دولتی است که در ادامه به معرفی ایشان و این کتاب میپردازیم:

بخشی از مقدمه کتاب:

دکتر رحیم دولتی استاد دانشگاه آکسفورد و بعضی از دانشگاه های بزرگ جهان است که به مدت ۴۰ سال به ۱۴۸ کشور جهان سفر کرده است.

…دنیای علم دکتر دولتی را به خوبی میشناسد و خواهان اوست. وقتی در ادامه سفرهایش از انگلستان به سمت چین حرکت میکرد از او خواستند در انگلیس بماند و همه نوع امکانات از جمله هلی کوپتر و..در اختیارش بگذارند ولی او برای ادامه سفرهایش انگلیس را ترک کرد.

…کتاب حاضر جزیی از کتاب بزرگ زندگی اوست…

خلاصه ای از یکی از خاطرات او از کتاب دیدار با مسیح:

یک روز که مثل همیشه در زمان استراحت در غذاخوری دانشگاه مشغول نوشیدن چای بودم، یک جوان انگلیسی از گروه هیپی ها با موهای بوروبلندی که تا روی شانه اش بود، سر همان میز مقابل من نشست. طبق رسم و عادت ایرانی ها چایم را به او تعارف کردم و او بدون درنگ تشکر کرد و چایم را برداشت. از این برخورد او کمی ناراحت شدم و دوباره به آشپزخانه رفتم تا برای خودم چای بریزم.

هنوز صحبت های ما شروع نشده بود که دوست آن جوان که نامش اندرو بود نیز از من اجازه گرفت و سر میز ما نشست. اندرو برای دوستش سوزان مقداری چای در نعلبکی ریخت و گفت: “بخور. خوش طعم است. شاید دیگر چنین شانسی نداشته باشیم.” من که علاقه ی آنها را به چای دیدم، به اندرو گفتم تو چای خودت را بخور و سوزان چای مرا. سپس به آشپزخانه رفتم و این بار هم کمی معطل شدم  و باز به سالن برگشته و سر جای خودم نشستم. سوزان هم که مانند اندرو گیتارش را به دیوار تکیه داده بود و به ظاهر دختری بی بند و بار به نظر میرسید،گفت: “مچکرم رحیم تو چقدر خوبی.”

…اندرو از من پرسید: راستی تو چرا چای خودت را به ما دادی با آنکه خودت هم از آن میخواستی؟”با این سوال او فهمیدم آنها کاملا از فرهنگ ما بیگانه اند. سپس برای او توضیح دادم که فرهنگ تعارف کردن بین ما مسلمانان و مخصوصا ایرانی ها نوعی احترام گذاشتن به طرف مقابل است.

اندرو گفت: “اصلا بگو ببینم اسلام بهتر است یا مسیحیت؟ مسیحیت، دینی که خود پسر خدا بر پا نموده و قول محافظت از آن و حفظ طرفدارانش را داده است. در حالی که دین شما  یا بودا ساخته ی دست خودتان است و چنین  دینی از نظر مسیحیان بی پایه و فاقد ارزش است. از آن گذشته در دین شما آزادی وجود ندارد اما دین ما بر اساس آزادی و آزادگی بنا شده است.” سوزان نیز هر از چندگاهی با تکان دادن سر حرفهای اندرو را تایید میکرد.

وقتی حرف های اندرو به پایان رسید، خطاب به هر دوی آنها گفتم: “اسلام دین صاف و ساده ای است و هیچ گونه ای پیچیدگی در آن نمیبینی. اگر از روی یقین آنرا بپذیری هردو دنیا را از آن خود کرده ای و البته هیچ اجباری در پذیرفتن آن نیست زیرا که خداوند میفرماید: (لا اکراه فی الدین)”

سپس پرسیدم اندرو، آیا دوست داری نامزدت سوزان همیشه برای خودت باشد؟ او گفت البته و آرزوی قلبی ام این است که همیشه با او زندگی کنم…

از کلمات خودش استفاده کردم و گفتم: “اسلام هم همین را میگوید. یعنی میگوید اگر همسری انتخاب نمودی سعی کن هیچ کس به جز تو با آن مانوس نباشد یعنی با خیال راحت بدانی که کسی نظر سویی به او ندارد. اما اینک همسر زیبای تو در معرض دید همه قرار دارد و ممکن است افراد ضعیف النفسی باشند که با دیدن همسرت به هوس بیفتند.” اندرو که توقع شنیدن این جملات را نداشت اخم کرد و گفت: نه، اینجا اینگونه نیست و او آزاد آزاد است. گویا اندرو متوجه حرفهای من نشده بود. پس به او توضیح دادم که هوس یک میل درونیست نه یک عکس االعمل بیرونی…و گفتم تو که انقدر دم از مسیح میزنی، باید بدانی که انجیل هم همان را گفته و باید به دستورش عمل کنی.

اندرو که به فکر فرو رفته بود پس از پایان حرفهای من مانند کسی که احساس خطر کرده پرسید:”حالا من باید چه کاری انجام دهم؟”

گفتم که برود و مطالعه کند تا بفهمد راهی که میرود درست است یا به ترکستان ختم میشود…

مدتی بعد از آن گفت وگو، من در سر کلاس بودم که مرا صدا کردند و گفتند کسی با من کار دارد.

هنگامی که به سالن رفتم، جوانی حدودا ۲۰ساله را با سری تراشیده و لباسی سفید دیدم که هیچ شباهتی به جوانان اروپایی نداشت. هنگامی که او خود را معرفی کرد و گفت اندرو هستم باورم نمیشد که او تا آن حد تغییر کرده باشد. در همان هنگام دختری با ظاهر محجبه نیز به ما پیوست که همان سوزان نامزد اندرو بود. رفتیم و سر میزی نشستیم و من بلافاصله از تغییر ظاهری آنها پرسیدم. اندرو با متانت خاصی گفت: “رحیم! تو با حرفهایی که زدی یک انقلاب درونی در ما به وجود آوردی. ما تا قبل از آن فکر میکردیم هر کار که بخواهیم میتوانیم انجام دهیم و پس از آن به نزد کشیش میرویم و اعتراف میکنیم و گناهانمان پاک میشود. اما حالا فهمیده ایم برای چیز دیگری خلق شده ایم. خداوند ما را خلق کرده تا خدمت گذار مخلوق باشیم نه اینکه مخلوق در خدمت ما دو نفر.”

“…این لباس را پوشیدیم تا باعث خدمت به ما شود، نه اینکه طوری لباس بپوشیم که سبب شود ما به آن خدمت کنیم. ضمنا گیتارهایمان را فروختیم تا با پولش بتوانیم سفری به ایران داشته باشیم وزندگی مسلمانان را از نزدیک ببینیم.”

سوزان نیز که دیگر از وضع ظاهری زننده اش خبری نبود گفت: “تمام حرفهای آن روز شما در من تاثیر بسیاری گذاشت و هر چه درباره نامحرم و هوی و هوس گفتید برایم بسیار زیبا و جدید بود”

حرفهای آن دونفر آنقدر مرا به خود جذب کرده بود که میخواستم ساعت ها کنارشان بنشینم اما به علت کمبود وقت، پس از دادن آدرسم در ایران به آنها، از آنها خداحافظی کرده و جدا شدم…

 

تنظیم و پیاده سازی س خوشنویس– گروه تحقیقات سایت رهیافته وابسته به انجمن شهید ادواردو آنیلی

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه

لطفا دیدگاه خودتون رو بیان کنید: