مارون، رهیافته اروپایی
ماجرای مسلمان شدن دختر بی دین اروپایی و تجربه زندگی میان وهابیون

زندگی من در مقایسه با قبل از شیعه شدنم تغییرات زیادی کرده است. شادابم. خوشحالم. دوستان خیلی خوبی دارم. مسیری که من انتخاب کردم با خانواده و دوستان قدیمی ام فرق می کند و منطقی هست که برای آن ها سخت بوده باشد. من تمام وجودم را تغییر دادم. خوردنم ، پوشیدنم، مخصوصا حجاب که تغییر بسیار بزرگی بود.

به گزارش رهیافتگان (پایگاه جامع مبلغین و تازه مسلمانان ) گروه ترجمه سایت رهیافتگان-مترجم سیده حدیثه حسینی /اسم من مارن هست و به زودی ۲۲ ساله می شوم.در خانواده ای غیرمسیحی به دنیا آمدم و مانند یک دختر معمولی با والدین معمولی بزرگ شدم. من هیچ دینی از پدر و مادرم یاد نگرفتم.آن ها هیچ وقت در مورد خدا با من صحبت نکردند. اما مادربزرگم که یک جورهایی مذهبی بود داستان های قبل خواب که یک نوع دعاو تشکر از خدا بود، برایم می خواند. بر خلاف خانواده ام واقعا به خدا اعتقاد داشتم. همیشه فکر می کردم چیزی بالاتر از انسان وجود دارد. مثلا وقتی چیز بدی اتفاق می افتاد دستانم را می فشردم و دعا می کردم. وقتی ۱۵-۱۶ ساله شدم اولین بار به کلیسا رفتم چون احساس می کردم که باید کاری کنم. تحقیقاتی در مورد دین کرده بودم و در آن حین به خودم مسیحی می گفتم چون فقط در مورد این دین می دانستم. اوایل هفته ای یک بار به کلیسا می رفتم. کم کم تا سه بار در هفته می رفتم. چون می خواستم عبادت کنم. می خواستم یک مسیحی مذهبی شوم. باید چیزی را که می خواستم، پیدا می کردم. سوالات زیادی داشتم ولی در مسیحیت جواب آن ها را پیدا نکردم. کلیسایم را عوض کردم و به یک کلیسای کاتولیک رفتم. آن جا هم گشتم اما دینم را پیدا نکردم. فکر می کنم چیزی که مرا به سمت پیدا کردن خدا هدایت می کرد، این احساسی بود که می دانستم چیزی هست! باید باشد. اگر به اطرافت نگاه کنی باید چیزی باشد که آن ها را به وجود آورد. من فقط حس کردم. این احساس را نمی توانم توصیف کنم. این احساس فقط در درونم هست. خانواده ام شکایت می کردند، چرا همیشه به کلیسا میروی؟ واقعا به خدا اعتقاد پیدا کرده ای؟ چرا؟

تنفر از اسلام

رسانه چیزی بود که باعث شده بود من از اسلام متنفر شوم. همیشه چیزهای بدی از اسلام در رسانه به نمایش داده می شد. فکر نمی کردم بتوانم دینی را دنبال کنم که فقط جنگ و خودکشی و انسان های بد در آن است. همچنین مسلمانانی که من خودم دیده بودم خیلی بد رفتار می کردند. با خودم می گفتم اگر این اسلام است، من نمی خواهم هیچ ارتباطی با این دین داشته باشم. برای من خیلی سخت بود که در مورد دینی تحقیق کنم که برای من یادآور چیزهای بد بود.

 

توحید عامل گرایشم به اسلام بود

هیچ وقت باور نکردم که مسیح پسر خداست. خدا اگر خداست نمی تواند پسر داشته باشد. برای اینکه او باید یکتا باشد. و وقتی در مورد اسلام تحقیق کردم دیدم به یکتایی خدا اشاره دارد. به چیزی که من می خواهم و اعتقاد دارم. دیگر نمی توانستم جلوی خودم را بگیرم. باید مسلمان می شدم. فقط نمی دانستم چگونه؟ هنوز آمادگی اش را نداشتم. در آن حین با انسان های خوبی آشنا شدم. هر جا آنها می رفتند می رفتم. به مکان های مذهبی آن ها. مرا نزد خانمی بردند. او گفت: می خواهی مسلمان شوی؟ من هم گفتم: نه نه! امروز روز من نیست. شاید یک روز دیگر بیایم. باید از لحاظ احساسی به این نتیجه می رسیدم که کار درستی انجام می دهم. با بغض می گفتم باید زمان داشته باشم برای کاری که می خواهم برای خودم انجام دهم زمان می خواهم. همه با من حرف می زدند. مدام به من می گفتند که باید مسلمان شوی. باید الهام بخش دیگران باشی. باید به دیگران نشان دهی که اسلام خوب است. من گفتم نه! نمی خواهم این کار را بکنم. اگر بخواهم مسلمان شوم نمی خواهم دوستان نزدیکم بدانند. این تصمیمی است که من گرفته ام. به دوستانم مربوط نیست.

شهادتین گفتنی که به دلم نبود

آن ها گفتند نه! اگر بخواهی مسلمان شوی باید به دیگران نشان دهی! می دانستم حرفی که می زنند درست نیست.  تا روزی که مراسمی بود و یک زن بالغ پیش من آمد و گفت: خودت نمیدانی با این مردمی که اینجا نشسته اند چه می کنی! اینها منتظرند تا ببینند کسی مسلمان شود. من گفتم: اینها برای من اینجا نیستند! این ها برای گوش کردن به سخنرانی آمده اند. نه برای من! دوباره گفت: نه!شاید کسی اینجا نشسته باشد که با مسلمان شدن تو به او الهام شود که مسلمان شود!! و به خاطر تو او تسلیم شده باشد! خسته و درمانده نشستم! واقعا می خواستم این کار را بکنم. ولی انسان های زیادی که هم می شناختم و هم نمی شناختم می آمدند و می گفتند. بدو! چرا مسلمان نمی شوی؟ فکر می کنی کار اشتباهی است؟ چرا فکر می کنی درست نیست؟چرا؟ چرا؟ نهایتا قبول کردم که فقط من به همراه امام و یکی دو نفر دیگر دینم را عوض کنم. ناگهان سخنران بلندشد و گفت: خواهری است در جمع ماست که می خواهد مسلمان شود. ابتدا فکر کردم منظور کس دیگری است. چون قرار ما این نبود. و به من اشاره کرد و گفت خواهران هدایتش کنند. فکر کردم که می خواهند مرا به اتاق دیگری ببرند. بلند شدم و با دو دختر رفتم. به من میکروفون وصل کردند و مرا به استیج بردند. واقعا شوکه شده بودم و نمی دانستم چکار کنم. احساس خیلی پستی داشتم. باید این کار را می کردم. نه برای سعادت خودم بلکه برای خوشحالی آن ها! آن ها یک تبدیل (به مسلمان) دیگر در حساب تبدیل هایشان می خواستند. شهادتین را گفتم و چند نفر مرا در آغوش گرفتند و بسته ای کتاب به من دادند. مرا به مسجد بردند و با چند دختر تازه مسلمان دیگر، در کلاسی برای یادگیری اسلام نشستیم. و به ما یاد دادند که باید چه چیزهایی را از دست بدهیم. مثلا خانواده!

 

اینها وهابی بودند!

چون آن ها مسلمان نیستند یا باید مسلمانشان کنیم یا دیگر نمی توانیم با آن ها زندگی کنیم!!من گفتم آنها هنوز خانواده من هستند و خانواده در اسلام مهم است و خانواده ام را ترک نمی کنم! آنها گفتند: نه! اگر مسمان نباشند نمی توانی با آن ها زندگی کنی. چیزهایی که به من یاد می دادند زیاده روی بود. آن ها به طور عملی از من می خواستند از همه چیز بگذرم و فقط بر چیزی که خودشان می خواند تمرکز کنم. قطعا وقتی مسلمان می شویم یک راه مشخصی را می پیماییم ولی اسلام فقط یک دین نیست. یک شیوه زندگی کردن است. مجبور نیستی از همه چیزت بگذری! می توانی مثل یک انسان معمولی یک زندگی معمولی داشته باشی!

انسان هایی که من در ابتدا با آن ها بودم وهابی و سلفی بودند. در آن زمان با واژه های وهابی و سلفی آشنایی نداشتم چون فکر می کردم اسلام همین است. آن ها هم نمی خواستند در مورد سایر احزاب اسلام با من صحبت کنند چون همه چیز جز آنها غلط بود. و انسان های زیادی در مسجد بودند که می گفتند این دین بهترین است و من پذیرفتم. چون فکر می کردم مسلمان ها این چیزها را بهتر از من می دانند.

تندروی هایی که در اسلام نیست

اما بعد مدتی احساس خوبی از رفتن به آنجا نداشتم. آنها مجبورم می کردند تنها زمانی که به حرف های آن ها عمل کنم حس خوبی داشته باشم. هر وقت می گفتم حس می کنم این کار درست نیست مرا پس می زدند. اگر کاری را که آنها دوست نداشتند، انجام می دادم، مسلمان خوبی نبودم.

اسلام را ترک کردم

بعد از مدتی به خاطر رفتارهای زشت آن ها اسلام را ترک کردم. بسیار نارحت کننده است چون خیلی از مردم که اسلام را شناخته اند، از طریق همین انسان ها بوده است. با اینکه می دانی اسلام حق است ولی نمی توانی همه چیز را خودت یاد بگیری! بنابراین نیاز داری تا کسی کمکت کند. این آدم ها به روش خودشان به من کمک می کردند. و باعث شدند احساس خیلی بدی راجع به خودم، به زندگی ام و هر کاری که در زندگی انجام داده ام، داشته باشم. آنها همه چیز را حرام اعلام کردند تا جایی که فکر کردم، آیا درست است که من نفس بکشم؟ دیگر اسلام را کنار گذاشتم.

 

دوستان جدید، مسلمانهایی ه نگاه افراطی نداکشتندبه اسلام زیبا نگاه میکردند

اما الحمدلله الحمدلله انسان های دیگری را دیدم که باعث شدند بفهمم، اسلام این نیست. من آنها را برای مدت زیادی می شناختم ولی نمی دانستم آن ها برای حزب دیگری در اسلام هستند و فقط می ترسند در موردش صحبت کنند. وقتی جریان مرا فهمیدند، پیشنهاد دادند که به مسجد آن ها برویم. وقتی دوستانم فهمیدند که به مسجد آن ها می روم،چیزهای بدی در مورد شیعه به من گفتند و از من خواستند به آن جا نروم. همه چیز برای من سوال بود، اسلام، شیعه، سنی! وقتی به مسجدشان رفتم و مردم آنجا را دیدم، بسیار بسیار خوش برخورد بودند. با آغوشی باز مرا پذیرفتند و گفتند: مهم نیست قبلا چه چیزی یاد گرفتی! همه چیز را فراموش کن. خودت باش. وقت بسیار هست. فکر کن. ما هم هر طور که خودت دوست داری کمکت می کنیم.

با خودم گفتم: چرا نه؟ من هنوز اسلام را دوست دارم. خدای اسلام را دوست دارم. طرز رفتار آن ها عالی بود. همه چیز را حرام نمی کردند. حتی اگر چیزی حرام بود می گفتند: به مرور زمان، کم کم متوقفش کن. عجله ای نیست. برای من که زندگی پر فرازو نشیبی داشتم تغییر و تسلیم ناگهانی همه چیز غیر ممکن بود. به خاطر مسائلی که برای من پیش آمده بود خسته بودم و خیلی علاقه ای نداشتم و زیاد به مسجد نمی رفتم. اما بعد مدتی آن شور علاقه ای که در ابتدای کار داشتم به خاطر رفتار مردمان خوبی که اسلام را جور دیگری به من نشان نمی دادند، برگشت.

چرا این داستان ها را قبلا نشنیده ام؟ 

می دانستم پیامبر اسلام نوه هایی به نام حسن و حسین دارد. ولی فقط آن ها را به شکل کودکانی بازیگوش تصور می کردم. اما وقتی داستان آن ها را خواندم گفتم چرا این داستان ها را قبلا نشنیده ام؟ چرا این داستان ها در مذهب سنی شنیده نمی شود؟ داستان انتخاب خلیفه بعد از فوت پیامبر، داستان کربلا و خیلی داستان های دیگر که گویا در مذهب سنی مخفی می کردند. در مذهب شیعه بر خلاف سنی شما می توانید سوال بپرسید. اگر در مذهب سنی چنین سوالاتی بپرسید، نوعی کفر محسوب می شود. و من باید سوال بپرسم. همین روحیه پرسشگری من در ابتدا باعث شد اسلام را پیدا کنم. از هر کس هر سوالی داشتم می پرسیدم و به جای حمله کردن به من، به دنبال جواب می رفتند. همین موضوع یکی از دلایلی بود که من از رفتن به آن مسجد لذت می بردم. درستش هم همین است. وقتی اعمال عبادی دینی را انجام می دهی باید احساس شادابی کنی نه اینکه ما بقی زندگی ات احساس بدبختی کنی. بنابراین من باید شیعه می شدم و شدم.

 

شادابم و خوشحال

زندگی من در مقایسه با قبل از شیعه شدنم تغییرات زیادی کرده است. شادابم، خوشحالم. دوستان خیلی خوبی دارم. مسیری که من انتخاب کردم با خانواده و دوستان قدیمی ام فرق می کند و منطقی هست که برای آن ها سخت بوده باشد. من تمام وجودم را تغییر دادم. خوردنم ، پوشیدنم، مخصوصا حجاب که تغییر بسیار بزرگی بود. خانواده ام همان دید منفی ای که در ابتدا من راجع به اسلام داشتم، داشتند. اما امروز الحمدلله رابطه ام با پدر و مادرم بسیار خوب است و فهمیده اند که این دین زندگی آرامی برای من به ارمغان آورده ایت. دیگر دیر وقت از خانه بیرون نمی روم، با دوستان بد معاشرت ندارم. دوستان زیادی را از دست دادم اما دوستانی که برایم باقی ماندند واقعا ارزشمندند. آن ها مرا همانطور که هستم پذیرفتند. در ابتدا بسیار برایم سخت بود.چون خودم می دانستم چرا مسلمان شده ام، اما مردم درک نمی کردند. اما الان زندگی بسیار آرامی دارم. تا حدی که بتوانم مسجد می روم. کتاب ترجمه می کنم . هر کاری که از دستم بر بیاید انجام میدهم.

گروه ترجمه سایت رهیافته –سیده حدیثه حسینی

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه

لطفا دیدگاه خودتون رو بیان کنید: