مرکز_اسلامی شیعیان در فرانکفورت
ماجرای تجربه یک یهودی از سفره افطار شیعیان آلمان

در راه برگشت می گفت “آنها خیلی مهربان و خوب برخورد کردند. هیچ کس به من نگفت چرا بین صف های نماز ایستاده ام و نماز نمی خوانم. حتی نگاه معنی داری هم به من نکردند.” می گفت احساسش این بوده که دل های این آدمها جور دیگری به هم نزدیک است.

 

به گزارش رهیافتگان (پایگاه جامع مبلغین و تازه مسلمانان )   در دانشگاه گوته در فرانکفورت، دوست یهودی من الکساندر همیشه سوالات زیادی درباره اسلام و شیعه از من می پرسید. می گفت که می خواهد بداند این چه جور دینی است، و می خواهد از نزدیک بیشتر اسلام را بشناسد… دلیلش هم به گفته خودش این بود که یکی از اقتصاددانان بزرگ (که اسمش یادم نیست) در کشورش صربستان، اخیرا مسلمان شده. می گفت قبل از او، فقط افراد تحصیل ناکرده و کم سواد را مسلمان دیده بوده و کنجکاو نبوده که بیشتر بداند…

راستش را بخواهید، کمی ابا داشتم از اینکه زیاد بپرسد و زیاد بگویم. این روزها در اروپا شرایط طوری است که نمی شود خیلی به هر کسی اعتماد کرد و بی محابا از دین حرف زد…

🔸یک روز که باز مرا از سالن مطالعه صدا زد و شروع کرد به سوال کردن، به او گفتم اگر واقعا دوست داری بیشتر بدانی، می توانی به مرکز_اسلامی شیعیان در فرانکفورت بیایی و اتفاقا این شب های ماه رمضان، هر شب آنجا برنامه هست و من هم گاهگاهی می روم. پرسید، مثلا کی؟ گفتم امشب. و با من آمد!

 

🔸در راه مرتب سوال می کرد که آیا آنجا با من برخورد بدی نخواهند کرد؟! مرا بیرون نمی کنند؟!… مطمئنش کردم که چنین اتفاقی نخواهد افتاد. برای او از دوستان آلمانی مان در آنجا گفتم: دو سه نفری می شناختم که مسلمان شده بودند و مسئولیت هایی هم در مرکز داشتند. گفتم که آنها خیلی بهتر می توانند از دیدگاه او به مسائل نگاه کنند و جواب سوالاتش را بهتر خواهند داد. پرسید که آیا غذایی هم در کار هست، چون او هم #روزه است و بسیار گرسنه! گفت که به آیین خودشان روزه گرفته و نباید هیچ محصولی از حیوان را بخورد. نگران بود که فقط نان و پنیر داشته باشیم!

 

🔸وقتی رسیدیم مرکز، به او گفتم باید به قسمت مردانه برود و من آنجا او را نخواهم دید. وقتی با چشمان گرد شده پرسید چرا، خنده ام گرفت، فقط گفتم “اینطوری است دیگر”… از همسرم خواستم بیاید و با دوستانش او را آشنا کند و پیش آن دوست آلمانی مسلمان ببردش. اتفاقا دوست آلمانی ما هم بخاطر مادر یهودی اش، با نوع روزه ای که او گرفته بود، آشنا بود و دقیق راهنمایی اش کرد که از سفره افطار چه بخورد و چه نخورد…

 

🔸وقتی مراسم تمام شد و بیرون توی حیاط مرکز دیدمش، خیلی سرحال و خوشحال با چند نفر گرم صحبت بود، از جمله محمد، پسر روحانی مرکز اسلامی، که بسیار خوشرو است و گفت که الکساندر را به دوست پزشکش که هموطن او و مسلمان بود، معرفی خواهد کرد.

 

🔸در راه برگشت می گفت “آنها خیلی مهربان و خوب برخورد کردند. هیچ کس به من نگفت چرا بین صف های نماز ایستاده ام و نماز نمی خوانم. حتی نگاه معنی داری هم به من نکردند.” می گفت احساسش این بوده که دل های این آدمها جور دیگری به هم نزدیک است. صمیمیت و نزدیکی که به گفته خودش، قبلا ندیده و تجربه اش نکرده بود، و دوستش داشت.

 

🔸و حسابی خوشش آمده بود از آش_رشته! می گفت “عجب افطاری می کنید شما! ارزش آن همه گرسنگی (۲۱ ساعت در آلمان پارسال!) را داشت واقعا!” و می گفت که دلش می خواسته آن مایع سفید رنگ روی آش (کشک!) را هم بخورد که دوست آلمانی ما به او گفته این محصول حیوانی است و طبق قوانین روزه یهودی،‌ نباید آن را بخورد.

 

روایت از زهرا

👉 @rahyafte_com

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه

لطفا دیدگاه خودتون رو بیان کنید: