مستند نومن
لوبویف:من یک علامت می خواستم و بدست هم آوردم؛ از آن روز به بعد اعتقاد کامل داشتم که یک خالق وجود دارد.

پاسخ سئوالاتم را در قرآن یافتم و این تنها به سئوالاتم پاسخ نداد بلکه به زندگی من جهت داد.یک تصویر کلی به من نشان میداد طوری که از درون احساس هارمونی می کردم.

به گزارش رهیافتگان (پایگاه جامع مبلغین و تازه مسلمانان ) لوبویف: (لی لی) رهیافته روسی مقیم مونستر نحوه تشرف به اسلام را اینگونه روایت می کند.

روزی روزگاری دختری به نام لوبویف با مادر و خواهرش در روسیه زندگی می کرد. نام خواهرش نادیاشا بود. نادیاشا یعنی امید و لوبویف یعنی عشق. این سه نفر یک خانواده کوچک تشکیل داده بودند. انها منتظر یک نامه بودند؛ نامه ای که قرار بود ویزای اقامت و زندگی آنها در آلمان را به ارمغان بیاورد. نامه آمد، انها در یک شب راهی شدند.

سفر با قطار یک ماجراجویی بود؛ آنها در چمدان هایی که می توانستند حمل کنند تمام زندگی شان را جا داده بودند. ساعت شش صبح در برلین در یک کشور غریب، خسته اما هوشیار و سرشاراز امید،منتظر چیزی بودند که نمی شناختند.

من (لوبویف) یازده سال داشتم.

توجه به محیط اطراف من را به سئوالات مشخصی هدایت کرد، مثل اینکه عالم همه از کجا می آیند؟

چطور فصل ها عوض می شوند؟

چطور یک چیزی دوباره از نو می روید؟

اینکه برگ ها در پائیز از درختان می افتند و در بهار دوباره جوانه می زنند؟

سیب های جدید، موز، گیلاس و گلابی می رویند؟

واینکه همه این ها باید هدف دار باشد. همه چیز نظمی عالی دارد. یعنی برای ما بطور کامل خلق و ساخته شده، انهایی که ما بعنوان مواد خوراکی لازم داریم و اینکه ما به طبیعت وابسته ایم. به آب و هوا و بارش … این سئوالات و افکار من را به خود مشغول کردند، بطوری که شروع کردم به پرسش در مورد مفهوم کلی زندگی.

این ها برای چی وجود دارند؟ فقط برای ما؟

مواد خوراکی یا اینکه از درخت برای خودمان چیزی بسازیم مانند خانه، مبل یا غیره…و بعداز ان بعداز ففتاد یا هشتاد سال می میریم، بعداز آن چه می شود؟

بعداز مرگ چه اتفاقی می افتد؟ من در آن زمان مرگ را بدین شکل تصور می کردم.

با خودم می گفتم مرگ چگونه است؟

من می دانستم که بعداز مرگ جسد انسان دفن می شود و زیر خواک می رود. من با ۱۴ سال سن فکر می کردم که انسان دفن می شود و روح هنوز بیدار است و آدم در تاریکی قرار دارد.

زیرا بدون اینکه بتوانیم ببینیم و بشنویم در زیر زمین قرار داریم؛ در تاریکی قرار داریم و همه چیز دراطراف شما سیاه است، این تا ابد ادامه دارد. این مسئله برای من خیلی ترسناک بود. اینها افکار خیلی وحشت انگیزی بودند که شما بیادری ولی هیچی نمی بینی و نمی شنوی.

همین مرا غم زده می کرد و باعث می شد تا سئوالات جدیدی به ذهنم خطور نماید که بعداز آن چه اتفاقی خواهد افتاد؟

اگر قرار است بمیریم، دلیل بودن ما در این دنیا چیست؟

وقتی تنها با سگم برای پیاده روی و قدم زدن بیرون می رفتم، در مورد مفهوم زندگی فکر می کردم. کلا هر وقت فرصت فکر کردن داشتم، شروع می کردم مستقیم با خدا حرف زدن، می پرسیدم اگر واقعا وجود داری پس چرا وضعیت به گونه ای هست که من نمی فهمم؟

یعنی با یک مکالمه شروع کردم، اول به شکل بک صحبت یک طرفه برای یک شنونده، بعداز آن آرزو کردم…به شکل یک خواهش مستقیم که اگر وجود داری و صدای من را می شنوی، من می دانم که صدای من را می شنوی و می دانی که من چه فکر می کنم، به من یک علامت بده.

من یک علامت می خواستم و بدست هم آوردم؛ از آن روز به بعد اعتقاد کامل داشتم که یک خالق وجود دارد.

بعداز آن که دانستم و مطمئن شدم خالقی وجود دارد، خدایی که همه ما را خلق کرده است، فکر کردم که انسان های زیادی به شیوه های مختلف، همین اعتقاد را دارند؛ پس باید برسی کنم که مذاهب مختلف چه چیزی برای گفتن دارند؟

خدا و این زندگی را چگونه تفسیر می کنند؟

سپس کتاب هایی در مورد بزرگترین مذاهب، پنج مذهب بزرگ دنیا خریدم. ( اسلام، یهود، مسیحیت، بودیسم، هندو)

از هر کدام اطلاعات کوچکی، در مورد اختلافشان و اصول شان داده شده بود. اول این کتاب ها را خواندم. بعد مقایسه کردم که کدامیک با تصورات من، درک من از خدا و احساساتم تطابق دارد؟

کدام را می توانم قبول کنم و کدام برای من مملوس نیست؟

بدین شکل آنها را غربال می کردم. در مورد بودیسم و هندو خیلی سریع موضوع حل شد.در مورد سه مذهب الهی، اول یهود را برسی کردم و بعد کنار گذاشتم. سپس بر روی اسلام و مسیحیت متمرکز شدم وآنها را با هم مقایسه کردم.

چیزی که من نیاز داشتم پاسخ به سئوالاتم بود؛ همه سئوالاتم و آیات مقدس قرآن برای من معیاری بود که پاسخ قطعی آن را بیابم.

اگر چه در دین مسیحیت و یهودیت نیز کلمات مقدس وجود داشتند که به این دین آخر با آخرین فرستاده خدا که ادیان پیشین را تایید و کامل می کند، بشارت می دادند.پاسخ سئوالاتم را در قرآن یافتم و این تنها به سئوالاتم پاسخ نداد بلکه به زندگی من جهت داد.یک تصویر کلی به من نشان میداد طوری که از درون احساس هارمونی می کردم.

تحصیلاتم رو به اتمام بود ولی آن را طول داده بودم. وقتم را اغلب با دوستان و همکارانم گذرانده بودم. یک شب که بیرون نشسته بودم، با خودم فکر کردم که اگر به این زندگی که در حال حاضر داری ادامه بدهی، چه پیش خواهد آمد؟

آیا راضی و خوشحال هستی؟

این فکر، من را بشدت دلگیر کرد زیرا جواب مناسبی برایش نداشتم. به این نتیجه رسیدم که از این زندگی راضی نیستم. فکر کردم اگر با همین روش به زندگی ادامه دهم، خوشبخت نخواهم بود. این نتیجه گیری ناراحتم کرد.

روز بعد یک سفر با قطار در پیش داشتم، رفتم به ایستگا و منتظر قطار شدم، یک روز آفتابی بود؛ درآن لحظه بود که متوجه شدم بخاطر ترسی که داشتم جلوی خودم را گرفته ام. من دیواری برای خودم ساخته ام و جرأت ندارم قدم بعدی را بردارم. زیرا بیم آن را داشتم با کوهی از مشکلاتی که در مقابلم هست و پشتیبانی هم ندارم، چه باید بکنم؟

من روی سکو ایستاده بودم و به ریل های پایین نگاه می کردم، در آن لحظه حس کردم لبه حفره تاریک و بزرگ ایستادم، بدون هیچ افکاری، مانند آن که رو در روی خلأ ایستادم. خیلی از بابت پوچی که در خودم دیده بودم، ناراحت بودم.

در آستانه هجده سالگی یک تصمیمی گرفته، یک مذهب انتخاب کرده بودم، اما قدمی رو به جلو بر نداشته بودم. جلوی دروازه ایستاده بودم اما وارد نشده بودم. جرأت رفتن به این راه را نداشتم. وقتی که میدانی راه درست کدام است، اما جرأت رفتن آن را نداشته باشی، مانند آن است که به خود خیانت بکنی.

سوار قطار شدم، در حالی که بخاطر این اندوه، اشک از چشمانم سرازیر شده بود. از دور دیدم که بر روی یک صندلی چهار نفره یک مرد نابینا با یک آرنج بند مشخص نشسته است. دقیقا یادم هست که پیش خودم فکر کردم، چه خوب که این فرد نابیناست و نمی تواند اشک های من را ببیند. رفتارش را زیر نظر گرفتم.‌او ساعتش را لمس کرد تا بفهمد ساعت چند است. سپس یک پیامک دریافت کرد و به آن گوش داد. بعد ها که با هم وارد صحبت شدیم، برایم تعریف کرد که یک شعر برایش فرستاده بودند. من آنجا نشسته بودم و متحیر، فکر کردم یک فرد نابینا، که در زندگی خود قدرت دیدن ندارد، بوسیله پیامک برای دوست خود شعر می فرستد و سرشاراز شوق زندگی است. و من در اوج جوانی و سلامت کامل با زندگی کنار نیامده ام. این مرد را خیلی تحسین کردم. ما به راه افتادیم و در ایستگاه بعدی یک پسر که خانمی دست وی را گرفته بود، جلوی پنجره واگن من ایستاده بودن. این پسر هم نابینا بود. کمی به شک افتادم. با خودم گفتم که من زیاد با قطار سفر می کنم، اما تا بحال متوجه افراد نابینا در ایستگاه قطار نشده بودم. در ایستگاه بعد، بر روی همان سکو، اما برای یک قطار دیگر، یک سیاه پوست ایستاده بود. دوباره یک زن دست او را گرفته بود و او نابینا بود. در آن لحظه این فکر به ذهنم خطور کرد که شاید من تا این لحظه نابینا بودم. این سئوال باعث شد که من چشم هایم را باز کنم.

چند روز بعد از طریق دوست مسلمانم با خبر شدم قرار است، مراسمی در مسجد برگزار شود؛ تصمیم گرفتم قدم اول را بردارم. ما با هم به این مراسم که سه روز طول کشید رفتیم. آنجا بود که جلوی مسجد برای اولین بار به کمک دوستم روسری به سر کردم. سه روز در این مسجد بودم و این، دنیای نوبرایم بود. دنیایی که تا کنون تجربه نکرده بودم. تا قبل از آن به مسجد نرفته بودم و هیچ مسلمانی را هنگام نماز ندیده بودم و هیچ مسلمانی که فرایض دینی انجام میداد نمی شناختم. این سه روز تاثیر فراوانی بر من گذاشت. بعداز آنکه به خانه برگشتم دیگر دلم نمی خواست حجابم را بردارم.

 

تنظیم و پیاده سازی عبدالله خسروی– گروه تحقیقات سایت رهیافته وابسته به انجمن شهید ادواردو آنیلی

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه

لطفا دیدگاه خودتون رو بیان کنید:

  1. محمّد امین گفت:

    خداوند هستی ناب و بی حد است