جهانشهری ها(سهیل اسعد)
ادگاردو:اول صبح صدای “اللهُ اکبَر اللهُ اکبَر”اذان که از بلند گوی مسجد پخش می شد تحول بزرگی درونم ایجاد کرد

آقای “عبدالکریم” را در آرژانتین باهاشون آشنا شدم، از طلبه های مسجد “عطافید” ما در بوینس آیرس بوده، که اوایل گسترش شیعه در آنجا، ایشون از کلمیا عازم آرژانتین شدند و مدتی در بوینس ایرس بودند و برای حضور در دانشگاه و مسائل خانوادگی به کوبا برگشتند

 به گزارش رهیافتگان (پایگاه جامع مبلغین و تازه مسلمانان ) ((درجریان ساخت سری اول جهانشهری ها با می سَنول آشنا شدیم، دانشجوی ونزوئلایی که درباره اسلام تحقیق کرده و شیعه شده بود؛ هنگامی که از او پرسیدیم چگونه با مکتب تشیع آشنا شده به یک روحانی شیعه “آرژانتینی” لبنانی تبار اشاره کرد، نام این روحانی “ادگاردو” بود مشهور به شیخ سهیل، کنجکاو شدیم بیشتر درباره او بدانیم، با او تماس گرفتیم و به سراغش رفتیم. در جنوب شهر قم.
شیخ سهیل برای ما ازداستان پرماجرای زندگیش گفت، از مهاجرت پدرش از لبنان به ارژانتین، از تولد خودش در بوینس ایرس، از بزرگ شدن در محیطی دور از اسلام، از رفتن به مدارس مسیحی و دوستان غیر مسلمانش گفت و از علاقه مندی به هنر و ادبیات و ورود به صحنه تأتر.))

ما در شهر بوینس ایرس بدنیا آمدیم و بوینس ایرس پایتخت آرژانتین هستش که در آمریکای لاتین واقع هست و “بوینس آیرس” یک استان بزرگی است که بلووینز بهش می گویند که جای خیلی بزرگی هست و از یک طرف لب دریاست و بلاخره جای خیلی وسیعی هست و یک بوینس آیرس کاپیتال داریم که پایتخت استان بوینس آیرس است.

پدر و مادرم خیلی سال بود که در آرژانتین بودند و ما خیلی دور شده بودیم از فرهنگ لبنانی و فرهنگ اسلامی، این باعث شد که ما طبیعتاَ مثل بقیه آرژانتینی ها بزرگ شویم.

در مدارس مسیحی درس میخواندیم و بیشترین دوستان ما غیر مسلمان و مسیحی، یا یهودی بودند، کلا از ادیان دیگر بودند و سبک زندگی ما حتی در خانه، اسلامی نبود. تقریباَ میشه گفت بحث اسلام رو و فرهنگ لبنانی به عنوان یک سنت قدیمی و سنت فراموش شده یاد می کردیم. حتی بچه ها در مدرسه سئوال می کردند اسلام یعنی چی؟ می گفتم یعنی گوشت خوک و شراب نخورید، ما فکر می کردیم کل احکام اسلام همینه، اصلا کل اعتقادات اسلام این است، می گفتیم هیچ فرقی نداره ما همه مثل شما هستیم فقط گوشت خوک نمی خوریم وشراب نمی خوریم؛

از لحاظ فرهنگی ما یک هویت عجیبی داشتیم، در واقع نه آرژانتینی محض بودیم، که بگوییم اینا همینجوری ما رو قبول می کردند، نه خارجی محض بودیم، چون ما نه با زبان آشنایی داشتیم، نه اداب و رسوم لبنان آشنایی داشتیم و نه سبک زندگی مان لبنانی بوده، خیلی چیز عجیبی بود.

من یادم هست که  بزرگتر شده بودم دیدم واقعا من هویتم گم شده است نه این طرفی هستم نه اون طرفی، تا اینکه عاشق تئاتر شدم. و در سن و سال شانزده سالگی تصمیم گرفتم بازیگر تئاتر بشم و کار دیگه ای نکنم و بعداز اینکه دیپلم گرفتم سه سال فقط کار تئاترانجام دادم یعنی نه دانشگاه رفتم نه کار، فقط تئاتر، که در کل میشه پنج سال، از سن پانزده سالگی تا بیست سالگی فقط مشغول تئاتر بودم.

متون اصلی تئاترمثلا “شکسپیر”زیاد میخوندیم،”هملت” و” مگوت” هم زیاد استفاده می کردیم، از مؤلفان آرژانتینی هم استفاده می کردیم، انگلیسی و امریکایی هم استفاده می کردیم و آخر هر سال یک نمونه ای رو انتخاب می کردیم من خودم مثلا “هملت” رو بازی کردم،” مگوت” هم همینطور حتی “رومئو” و “ژولیت” هم بازی می کردم البته “رومئونه” فقط” ژولیت”بازی می کردم؛

خود تئاترو کلا هنر، معنوی ترین مسئله ای بود که من در آرژانتین پیدا کرده بودم، مثل اینکه من دنبال دین و معنویت می گشتم اما پیدا نکرده بودم، تئاترتقریبا  تأثیر و جایگاهی داشت مثل همون معنویتی که من دنبالش می گشتم و بعداز اینکه رفتم بدنبال شعر و ادبیات و تئاتر مقدمه ای شد برای رسیدن به ان جمال واقعی.

بعداز اینکه دیپلم گرفتم سه سال گذشت و من بلاخره تصمیم گرفتم که برم و زبان یاد بگیرم، وارد یک کانون عربی شدم برای دوره مقدماتی تا بعداز آن وارد خود رشته عربی در دانشگاه شوم، تو اون دوره الحمدلله موفق بودم و استاد از من خیلی خوشش اومده بود چون تلفظ و مکالمه من خوب بود و وسط دوره استاد به من گفت شما استعداد خوبی دارید اگه بستگانی در لبنان دارید یکی دوسال برید تا عربی شما تکمیل بشه و برگردید و بعد اینجا می تونید ادامه بدید، همانجا من تصمیم گرفتم برای یادگیری عربی به لبنان سفر کنم.

یک روز در روستای پدر در لبنان نشته بودم، اول صبح صدای “اللهُ اکبَر اللهُ اکبَر”اذان که از بلند گوی مسجد پخش می شد تحول بزرگی درونم ایجاد کرد. مثل اینکه یک دنیای معنویت که در بیست سال در من دفن شده بود یک دفعه به طرز عجیبی بیرون امد، مثل اینکه قلبم باز شده بود و تمام این امواج معنویت یک سره وارد شد.

تو همون ایام اولیه برام خیلی جالب بود، امام خمینی با یک چهره بشاش و متبسم   به خوابم آمد، من احساس کردم اینجا یه خبرایی هست، که به این بحث ترجمه منتهی نمیشه.

بعد که طلبه شدم یهو یاد اون خواب امام خمینی افتادم، ( این استقبال امام خمینی از یک بنده خدایی بودش که دنبال حقایق هست و بدنبال برگشتن به اصل وجودش) وبا این خواب احتمال دادم شروع یک مرحله جدید در زندگی من باشه.

ظرف یک سال، مثل اینکه من بیست سال رو طی کردم، عربی رو کامل یاد گرفتم، قرآن رو در یک آموزشگاه، کامل فرا گرفتم و ازدواج کردم. تصمیم گرفتم طلبه بشوم یعنی آن چیزایی که آدم سالها طول می کشه تا به آن برسد من ظرف یک سال طی کردم مثل اینکه آنقدر تشنه بودم خواستم تاریخ رو عوض کنم، احساس می کردم نقشه ام همین بوده که تاریخ را برگردانم به اصل، همینجور که پدرم مهاجرت کرد و رفت آرژانتین و ما بعنوان آرژانتینی بزرگ شدیم، الآن کار من این است که این تاریخ رو برگردونم به اصل و از این به بعد تاریخ یک جلوه جدید پیدا بکنه.

تقریبا شش ما منتظر ویزا بودم چون ویزای تحصیلی باید فرم پر کنیم واینا قبول کنند و حوزه مطالعه و تحقیق کند و تأیید بکند وبعد می فرستند وزارت امور خارجه و انها تحقیق و تأیید می کند و بعد می فرستند لبنان و…این کارها شش ماه طول کشید و من منتظر بودم تا ویزای تحصیلی آمد و ما آمدیم ایران.

((محله بنیاد قم در نزدیکی کوه خضر واقع شده است، کوهی که گفته می شود یکی از اماکن عبادت و تهجد حضرت ” خضر” نبی علیه السلام بوده است. ادگاردوی جوان نیز در سالهای نخست اقامت در قم از فرصت حسن هم جواری با این کوه جهت اموختن اخلاق و تهذیب نفس استفاده می کند.))

بخاطر صفای اینجا من یادم هست اون اوایل که اومده بودم و ما همسایه کوه خضر بودیم تو همان بنیادی که در ان پایین قرار دارد.

ما یک استادی داشتیم که استاد اخلاق بنده بوده و با ایشون هماهنگ کردیم درسهای اخلاق در بالای همین کوه “خضر” باشد.

((نخستین سالهای تحصیل ادگاردو در مدرسه “حجتیّه” قم می گذرد، مدرسه ای که برای ادگاردو سرشار از خاطرات اوایل دوران طلبگی است.خاطراتی که هنوز در او شور و شوقی خاص بر می انگیزد.))

ما بعداز اینکه دوره زبان فارسی را به اتمام رساندیم، مستقیم امدیم “اینجا” و مشغول درس طلبگی شدم.

اونوقت بخش عربی حوزه خارجی ها در همین مدرسه “حجتیّه” بوده که بیشتر عرب ها و افریقایی ها ان جا بودند. ما انجا ملحق شدیم وحدود چهار، پنج سال کل مقدمات ودروس اولیه را در همان مدرسه حجتیّه خوندم و خیلی خاطرات زیبایی دارم، خب این مدرسه هم شکلش خیلی زیباست (علامه طباطبایی مثل اینکه این جا را طراحی کردند) و داخلش خیلی قدیمی است و خیلی معنویت هست من یادمه حالات عرفانی که اوایل طلبگی داشتم، وارد مدرسه که می شدم به گل ها و درخت ها سلام می کردم، بعداز نماز صبح که ما می رفتیم مدرسه  صدای پرندگان و حوض و درخت و…یه حال و هوایی به ادم دست میداد و منم به همه این ها سلام می کردم، سلام علیکم،سلام علیکم…

(( زندگی در قم برای ادگاردو یعنی زندگی در فاصله ۱۴۰۰۰ کیلومتری ازکشور ارژانتین و از پدر و مادرش در “بوینس ایرس” از این رو وقتی خبر بیماری و به شماره افتادن روزهای زندگی مادر به ادگاردو می رسید، او باید سریع راهی سفر طولانی شود، او بسیار نگران است که مبادا دیگر مادرش را نبیند.به همین جهت نذر می کند برای رسیدن به دیدار اخر.))

مادرم قبل از این که فوت بکند یک هفته در بیمارستان سخت مریض شده بود، من الحمدلله ظرف یک هفته از قم بلیط گرفتم و یک روز قبل از فوت مادرم ان جا بودم.

نذر کرده بودم که خدا به من این توفیق رو بده موقعی برسم که مادرم در قید حیات باشد و بتونم پاهاشون رو ببوسم، وهمین گونه شد، حتی بلیط برای ارژانتین پیدا نکردم منتها اونقدر تحت تأثیر بودم که یک بلیط برای برزیل گرفتم تا از انجا به ارژانتین بروم.با این قصد، دوباره رفتم و سر زدم و خداوند کمک کرد سریع یک ساعت بعد یک هواپیما اماده پرواز بود برای ارژانتین همین لحظه من بلیط رو عوض کردم و مستقیم رفتم ارژانتین.

نصف عمر من در ارژانتین و نصف دیگه در قم بوده،تقریبا از نظر تجربیات زندگی ارژانتین و قم یکی است.ما هم البته ایامی که در قم بودم همش در قم مستقر نبودم چون سفر زیاد داشتم ولی خانه مان در قم بود.

اوایلی که ازدواج کردم و وارد زندگی متأهلی شدم،اولین بار اینجا بابا شدم و این اتفاقات در من خیلی اثر داشت و در واقع زندگی واقعی من از اینجا شروع شد.

(( می گویند انسان اهل جایی است که دلش انجا باشد.اکنون پس از هفده سال زندگی در شهر قم ادرگاردو خود را اهل قم می داند، می گوید قم تنها جایی است که وقتی از ان دور می شود، دلش برای ان تنگ می شود. هر چند که هنوز مانند غریبه ها سال به سال ویزای دانشجویی یا ویزای طلبگیش را تمدید می کند.))

ما تو برخی از دانشگاه ها که می رفتیم، به دانشجویی می گفتم من ارژانتینی هستم، می خندیدند و می گفتند چرا ول کردید و امدید ایران!؟ می گفتم امدم طلبه بشوم، بعد پرسید کجا زندگی می کنید؟ گفتم قم، با تعجب گفت قم!؟ شما دیوونه اید!!؟.

لبنان که بودم، بعداز اینکه عربی را یاد گرفتم، با برخی ازروحانیون لبنان به عنوان مترجم می رفتم برای تبلیغ، بنابراین با بخش تبلیغ حتی قبل از ورود به حوره اشنا بودم.اولین تجربه تبلیغ بنده از انجا شروع شد.همان یک سال “حجتیّه” بودم، بعد رفتم تبلیغ.در سه ماه تابستان هم خوب بود و الحمدلله موفق بودم و خدا هم توفیقات داده بود من گزارش تصویری از کارم تهیه کردم  و تمام فعالیت ها که در دانشگاه و حتی ملاقات با رئیس جمهور، حتی چنتا مصاحبه در تلویزیون داشتم، خیلی موفق بودم، الحمدلله. این باعث شد مسئولین حوزه توجه بیشتری نسبت به منطقه مخصوصاً شیلی و به خود بنده بکنند و از ان به بعد خودشون به من گفتند شما چون موفق بودید خوبه تابستان ها برید ان طرف و در چهارسال اول ما شش ماه شیلی بودیم، شش ماه ایران.

بخاطر فعایت هایی که داشتم در دانشگاه و رسانه ها و بحث گفتگو ادیان و حضور فعالی که بنده در این حوزها داشتم، باعث شد یک سبک جدید تبلیغ در امریکای لاتین ایجاد شود. چون که تا حالا این ها روحانی نداشتند که در کلیسا قران بخواند یا در شعبه سازمان ملل دعای کمیل بخواند، یا در تلویزیون سی ان ان اسپانیایی نیم ساعت در مورد اهل بیت صحبت بکنند. یا سفر به شهرهای مختلف، کار کردن در خانه ها و بردن تبلیغ از مسجد و منبر به خانه و خیابان و رستوران، یک سبک جدید تقریبا ایجاد شده تو امریکای لاتین که خودم فکر کردم که نیاز است ادم همینجوری تبلیغ بکنه چون سال اول حوزه که بودم هنوز ذهنیتم حوزوی نشده بود یعنی با اون فرهنگ حوزه اشنایی کامل باهاش نداشتم.به همین خاطر از روی حدسم با خودم گفتم روش تبلیغ اینجوری باید باشه. مثلا طلبه باید در خانه ها برود و با بچه ها تو خیابان فوتبال بازی کنه و با هم بروند کوه و رستوران تا اون ساعت تبلیغ کسترش پیدا کنه.

با این مفهوم روحانیت مردمی و ارتباط مستقیم فیس تو فیس فعالیت می کردم تا این گنج اسلام مخفی نماند و این گنج کشف شود و در حاق جامعه نمود پیدا کنه.

(( برخی از افرادی که در امریکای لاتین تحت تأثیر ادگاردو قرار گرفتند و به اسلام گرویده اند، همکنون در شهر قم به تحصیل علوم حوزوی مشغول هستند. به همراه ادگاردو سری به خوابگاه این طلاب زدیم.))

“سلام علیکم” (خوش و بش ادگاردو با دوستان و معرفی انان) دوستان از کلمبیا هستند، آقای “رافائل” ازاکوادور هستند، اقای “حسن ویس” دوست عزیزمون که در اینجا هستند و چند سال است که با ایشون اشنا شدم اولین کسی بود که در کوبا پیدا کردم.ایشون طلبه فاضل و رئیس شیعیان “هاوانا” هستند.”حسن” پسر حسن کبیر،طلبه شده، دوازده سالش هست و وارد دوره فارسی شده و الان مشغول خواندن کتاب چهارم حوزه است.که انشاءالله اولین ایت الله کوبا می شود.

((اینجا با “رافائل ” اشنا شدیم یا بهتر بگوییم “امیر” جوانی اهل اکوادور که دانشجوی معماری بوده، ولی علائق و مطالعات فلسفیش او را با اسلام اشنا کرده است. اکنون برای گذراندن دوره اسلام شناسی به قم امده است.))

آقای “عبدالکریم” را در آرژانتین باهاشون آشنا شدم، از طلبه های مسجد “عطافید” ما در بوینس آیرس بوده، که اوایل گسترش شیعه در آنجا، ایشون از کلمیا عازم آرژانتین شدند و مدتی در بوینس ایرس بودند و برای حضور در دانشگاه و مسائل خانوادگی به کوبا برگشتند و موفق نشدند به قم بیایند و بعداز پایان تحصیل در دانشگاه و یک وقفه ده ساله بلاخره موفق شدند برای تحصیل به قم بیایند و در حال حاضر شش سال است اینجا مشغول درس خواندن است و از طلبه های موفق جامعه المصطفی هستند.

 

تنظیم و پیاده سازی عبدالله خسروی– گروه تحقیقات سایت رهیافته وابسته به انجمن شهید ادواردو آنیلی

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه

لطفا دیدگاه خودتون رو بیان کنید: