مجموعه مستند آفتاب گردان
سوهی اینهو ساکولین: روایت زندگی رهیافته مکزیکی

خیلی از رفتارهای اجتماعی در خارج با ایران متفاوت است، مثلا جوانان در آنجا یک خواننده را الگوی خود قرار می دهند که چندین بار ازدواج ناموفق داشتند چرا الگوی ما حضرت زهرا، حضرت زینب، حضرت هاجر نیستند؟! مگراینها بهتر نیستند؟

به گزارش رهیافته (پایگاه جامع مبلغین و تازه مسلمانان) رهیافته مکزیکی سوهی اینهو ساکولین مسلمان شدنش را اینچنین بیان می کند: بسم الله الرحمن الرحیم
من سُهی اینهو سَاکولین هستم از کشور مکزیک و حدود ۱۰ سال است در ایران زندگی می کنم. بعداز اینکه با همسرم در مکزیک آشنا شدم و باهم ازدواج کردیم. با بدنیا امدن فرزندانمان تصمیم گرفتیم برای اشنایی با دین اسلام به ایران سفر کنیم.
ما حدود هفت سال با همسرم در مکزیک زندگی کردیم و صاحب سه فرزند به نام های ( فاطمه،سعیده و مهدی) شدیم. وقتی فرزندانمان بزرگ شدند و باید به مدرسه می رفتند، شرایط و فرهنگ مدارس مکزیک با فرهنگ اسلامی سنخیّت نداشت، دخترها پوشش مناسبی در مدرسه نداشتند. به همین دلیل همسرم پیشنهاد داد ما برای تحصیل و قوی شدن دین فرزندانمان به ایران برویم و زندگیمان را رد آنجا ازصفر شروع کنیم. تا آنجا فرزندانمان با فرهنگ اسلامی بزرگ شوند و هم زبان فارسی را یاد می گیرند. به نظر من این تصمیمی که گرفتیم یکی از بزرگترین و بهترین تصمیمات زندگیمان بود که انجام دادیم.
نحوه اشنایی من با همسرم از انستیتو زبان در مکزیک شروع شد، که من هفده سال سن داشتم و اولین بار ایشون را در آنجا دیدم.
او شریک آن مؤسسه بود و من برای تدریس زبان ژاپنی در آنجا مشغول به کار شدم. آنچه که باعت توجه من شده بود اخلاق خیلی خوب این مرد بود، او بعدا به من گفت “حسن خلق” جزو دین اسلام است و همین باعث تبلیغ دین اسلام می شود.
من با دیدن اخلاق و ارامش او، مشتاق شناخت وی شدم و از او پرس و جو کردم.
او از اعتقاداتش برایم گفت، از دینش که اسلام است و توضیح داد اسلام چگونه است.
دیدم اسلام دین خیلی زیبایی است و شباهت های زیادی با دین ما دارد، من کاتولیک بودم و تقریبا هر روز انجیل رو می خوندم و به آن علاقه داشتم.
همیشه سعی می کردم زندگیم را آنطور که خداوند گفته پیش ببرم، با شناخت اسلام متوجه شدم مسائل مهمی که در انجیل امده، اسلام هم به رعایت ان سفارش شده.
همسرم یک قرآن به زبان مکزیکی به من هدیه کرد. البته آن را سفارت ایران هدیه کرده بود.
من شروع به خواندن کتاب قرآن کردم ، وبا آموزه های این دین خیلی زیبا آشنا شدم، هرچه بیشتر قرآن میخواندم و با اسلام آشنا می شدم اشتیاقم بیشتر می شد، تا اینکه تصمیم گرفتم مسلمان شوم و بعداز آن در سفارت ایران با همسرم ازدواج کردم.

بعداز یک سال اولین فرزندم، فاطمه بدنیا آمد و بعدار آن خداوند سعیده و مهدی را به ما داد. ما تصمیم گرفتیم به ایران سفر کنیم و آخرین فرزندم محمد علی در ایران بدنیا آمد.
من از آمدن به ایران خیلی خوشحالم در اینجا ” آرامشی” دارم که در مکزیک نداشتم، همسرم، من را برای اولین بار به مسجد برد، مردم برخورد خیلی خوبی با من داشتند و با اخلاق خوش از من استقبال کردند.
اولین بار که به هیئت رفتم و دیدم خانم ها و آقایون چطور برای امام حسین گریه می کنند و برای ائمه عزاداری می کردند، برای من خیلی جذاب بود.
تازه اون موقع فهمیدم، زمانی که در مکزیک بودیم، آن نواری که همسرم سه روز گوش میداد و گریه می کرد چی بود. من چون آن زمان زبان فارسی بلد نبودم، چیزی از اون نوار متوجه نمی شدم و از شوهرم سئوال می کردم، ایشون در مورد امام علی وحضرت زهرا و امام حسین و حصرت رقیه برام می گفت و گریه می کرد، این اولین بار بود می دیدم یک نفر گریه می کند برای “خدا”.
از شنیدن این سخنان خیلی لذّت می بردم اما وقتی آمدم ایران حضور در مراسم روضه برام خیلی بیشتر خوشایند بود و یک حس آرامش خوبی بهم میداد، وقتی داستان زندگی معصومین و مصائب آنها رو می شنوم، گریه می کنم و خیلی سبک می شوم، آدم تازه می فهمد برای چی به این دنیا آمده، ما امدیم تا خدا را اطاعت کنیم و دیدم نسبت به مشکلات زندگی عوض شد.
ما چقدر می تونیم ازمصائب حضرت زینب و صبر ایشون درس بگیریم؟ این مشکلاتی که ما داریم در مقابل مصائب ایشون هیچی نیست؛
من فکر می کنم اصلا ایشون برای این آمدن که به ما یاد بدن که جلوی همه مشکلات، مانند مالی و غیره ما نباید ناشکری کنیم.باید همیشه شاکر خداوند باشیم.

خیلی از رفتارهای اجتماعی در خارج با ایران متفاوت است، مثلا جوانان در انجا یک خواننده را الگوی خود قرار می دهند که چندین بار ازدواج ناموفق داشته و…
چرا الگوی ما حضرت زهرا، حضرت زینب، حضرت هاجر نیستند؟! مگراینها بهتر نیستند؟ زندگی این بزرگان روببینید و با آنها مقایسه کنید! من الگویم را حضرت فاطمه قرار دادم، به همین خاطر سعی می کنم چادر بپوشم و حجاب داشته باشم و به گفتار ایشون عمل کنم.
اگر خدا کمک کنه، دوست دارم اطلاعات بیشتری در مورد حضرت فاطمه کسب کنم، تا بتونم یک مادر خوب، یک زن خوب، یک عروس خوب و یک انسان خوب برای جامعه باشم. این خیلی مهم است که آدم به انچه می داند عمل کند.


بعداز سه سال که در ایران بودم برای دیدن مادرم به مکزیک رفتم، تقریبا همه اطرافیان از مسلمان شدنم اطلاع پیدا کرده بودند و به مادرم گفته بودند چرا اجازه دادی دخترت مسلمان شود، مادرم به انها گفته بود دین مانند یک درخت می ماند و از میوه های درخت می توان تشخیص داد که خوب است یا نه، دختر من از وقتی مسلمان شده می بینم که رفتارش بهتر شده او ارامش بیشتری داره، و به همه کمک می کنه، من چیز بدی تو رفتار دخترم ندیدم که باعث رنجش و ناراحتی من شود. پس دینش دین خوبی است، مادرم به انها گفته بود دینی که شما را به نماز خواندن و روزه گرفتن و کمک کردن به دیگران سفارش می کند، دین خوبی است و انتخاب دخترم درست است.
من خواستم نماز بخوانم مادرم بچه را ازم گرفت و گفت برو نمازت را بخوان، من چند سئوال از تو دارم. بعداز نماز مادرم سئوالات زیادی درباره دین اسلام ازمن پرسید،ومن به آن سئوال ها جواب دادم، بعداَ که اطرافیانمان آمدند، دیدم مادرم پاسخ های من را تمام و کمال برای انها توضیح میدهد و آنها با اشتیاق به حرفهای مادرم گوش می دادند و این برای من خیلی جالب بود.

یک روز مادرم من رو صدا زد و گفت: سهیلا من یه خوابی دیدم، یک مرد که صورت نورانی داشت، یک کودک خیلی کوچک را که به نظرم کمتراز یک سال بود در دست داشت و آن را به سمت آسمان بلند کرده. مادرم نتونسته بود صورت ان شخص را ببیند ولی از لباس هایی که تن آن فرد بود برایم گفت و من به مادرم گفتم شاید خواب امام حسین علیه السلام را دیدی که بچه خود را به سمت آسمان گرفته، مادم گفت برایم توضیح بده: من برایش از واقعه عاشورا تعریف کردم و مادر خیلی خوشش آمد.
من امیدوارم روزی بتونم مادرم رو به ایران بیاورم و”ان شاءالله ان شاءالله” او هم مسلمان شود.

 

تنظیم و پیاده سازی عبدالله خسروی- گروه تحقیقات سایت رهیافته وابسته به انجمن شهید ادواردو آنیلی 

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه

لطفا دیدگاه خودتون رو بیان کنید: