زهرا گنزالس
درخت کریسمس را شرک میدانستیم و در زمان تحویل سال در کلیسا بودیم

«زهرا گنزالس» یکی از افرادی است که همه ناملایمات را به جان خریده است، تنها به عشق اینکه با خالق یکتا و ائمه اطهار(ع) آشنا شده و محبت آنها در دلش ماندگار شده است.

  به گزارش رهیافتگان (پایگاه جامع مبلغین و تازه مسلمانان )، گفتگو از مریم بصیری «زهرا گنزالس» یکی از افرادی است که همه ناملایمات را به جان خریده است، تنها به عشق اینکه با خالق یکتا و ائمه اطهار(ع) آشنا شده و محبت آنها در دلش ماندگار شده است.

خانم «گنزالس» با همسر ایرانی و سه فرزند خود به ایران آمده و در مشهد ساکن شده است. وی کارشناسی زبان انگلیسی دارد و در حال حاضر به تدریس در یکی از حوزه های علمیه مشهد مشغول است و کلاس خصوصی زبان انگلیسی دارد.

مادر «راضیه»، «فاطمه» و «محمد عابد»  پس از مطالعه و مقایسه فرهنگ حاکم میان کشور خود و همسرش به این نتیجه رسیده است که تنها راه تربیت فرزند سالم و مسلمان سکونت در ایران است و با وجود امکانات بسیار آمریکا، مشکلات داشتن زندگی سالم در آنجا بیشتر است.

او با خانواده اش به ایران می آید، به اکثر شهرها سفر می کند و هر شهری را به دلیلی خاص زیبا می داند اما از طبیعت زیبای شمال کشور و استان چهارمحال و بختیاری شگفت زده می شود.

وی در مورد آشنایی اش با اسلام می گوید: «وقتی در ایران انقلاب اسلامی شد مادرم در دانشگاهش با انجمن دانشجویان ایرانی آشنا شد و یک خانم ایرانی اسلام را به او معرفی کرد. ما کاتولیک بودیم ولی مادرم همیشه در جستجوی حقیقت، در میان ادیان مختلف بود و آشنایی با آن خانم بهانه ای شد تا مادرم بعد از مدت ها و پس از فوت پدرم مسلمان شود.

البته از آن جایی که آن خانم خودش حجاب درستی نداشت و مقید به رعایت تمام احکام اسلامی نبود مادرم هم به همان اندازه از او آموخته بود و همان طور عمل می کرد. مثلاً آن خانم حجاب نداشت و به قول خودش چون بیدار شدن برای نماز صبح سخت بود و در تابستان ها روزه گرفتن مشکل بود نماز صبح نمی خواند و روزه نمی گرفت.

با این وجود من، خواهر و برادرم توسط مادرم مسلمان شدیم ولی چیزی از سنی و شیعه نمی دانستیم تا اینکه یک روز در پارکی یک زن عرب از ما پرسید که سنی هستیم یا شیعه و بعد ما را به خانه اش دعوت کرد تا در مراسمی که داشتند شرکت کنیم. مادرم کنجکاو شده بود قبل از اینکه به آنجا برویم بداند قضیه سنی و شیعه چیست؛ به همین خاطر به مسجد رفتم تا سؤال کنیم و به خواست خداوند چون آن مسجد متعلق به وهابیون بود و زنان را به مسجد راه نمی دادند، مانع ورود ما به آنجا شدند. همین امر موجب شد که از همان ابتدا نسبت به آنها نظر خوبی نداشته باشیم و گرنه امکان داشت به وهابیت گرایش پیدا کنیم. اما همان برخوردها و اینکه گفتند زن محدودیت های خاصی دارد و نباید در جامعه فعالیت کند باعث شد که کلاً قید سنی شدن را بزنیم.

وقتی به خانه آن خانم که ما را دعوت کرده بود رفتیم دیدیم همه گریه می کنند و حسین حسین می گویند. ما هم خیلی کنجکاو بودیم که بدانیم ماجرا چیست و آنها چرا آن طور گریه می کنند. تا اینکه فهمیدیم آن روز عاشوراست و حسین یکی از اهل بیت است که در آن روز شهید شده است. مطالعات مان باعث شد که اطلاعات بیشتری نسبت به اسلام و شیعه پیدا کنیم. آن خانم هم خودش به علت اینکه عربستان به شیعیان فشار وارد می کرد به آمریکا آمده بود، حتی سال ها بعد که به کشورشان برگشتند دولت عربستان شوهرش را به علت تبلیغ شیعه در آمریکا به قتل رساند و آن زن همراه خواهرش مجبور شد به ایران بیاید.

 

عاقبت ما هم فهمیدیم که هیچ دینی افرادی چون اهل بیت ندارد و آنها بهترین مخلوقات روی زمین هستند به همین خاطر شیعه شدیم و دیگر تمام احکام را رعایت کردیم؛ طوری که من از دوازده سالگی به بعد حجاب داشتم و نماز و روزه ام را هم ترک نمی کردم. خوب یادم است اولین سالی که روزه گرفتم ساعت نه و نیم شب افطار می شد و هوا بسیار گرم بود. هیچ کدام از مسلمانانی که از قبل دور و برمان بودند روزه نبودند و می گفتند هوا خیلی گرم است ولی ما که اسلام واقعی را توسط دوستان جدیدمان یاد گرفته بودیم می گفتیم واجب است و همه مان روزه گرفتیم.»

از خانم «گنزالس» می پرسیم که از کی نام اسلامی برای خودش انتخاب کرد و او پاسخ می دهد: «بعد از شیعه شدن همه مان اسم مان را عوض کردیم. برای خود من شخصیت حضرت زهرا(س) خیلی مهم بود و اولین الگوی واقعی در زندگی ام.

 

یک روز در میان زنان عرب بودیم و زنی که بسیار زیبا دعای کمیل می خواند از ما پرسید که آیا اسم اسلامی داریم یا نه. معمولاً زنان آمریکایی وقتی مسلمان می شوند نام مریم را برای خود انتخاب می کنند که به مسیحیت هم نزدیک است ولی مادرم نام فاطمه را انتخاب کرد و آن خانم هم گفت برای دخترها نام زهرا و زینب را بگذارید. من با توجه به همان علاقه ام به حضرت زهرا، آن اسم را انتخاب کردم و خواهرم هم شد زینب. اسم برادرم را هم گذاشتیم رضا.»

برخورد اطرافیان خانم «گنزالس» در مورد اسلام آوردن و انتخاب حجاب برایمان جالب است و او می گوید: «مادربزرگم همان اول کار که مادرم تازه با اسلام آشنا شده بود با او قطع ارتباط کرد حتی حالا پس از گذشت چندین سال هنوز انتظار دارد ما دوباره کاتولیک شویم و دست از اسلام برداریم. آن موقع ما کاملاً تک و تنها شده بودیم و سختی های بسیاری به خاطر مسلمان شدن داشتیم. مادرم مجبور بود پس از فوت مادرم به سر کار برود. خود من وقتی محجبه شدم روزی نبود که با روسری پر از آب دهان هم کلاسی هایم به خانه برنگردم. آنها به خاطر روسری ام مرا مسخره می کردند و مسئولان مدرسه هم می گفتند اگر می خواهی روی سرت آب دهان پرت نکنند روسری ات را در بیاور ولی من با وجود برخوردهای زشتی که در مدرسه و جامعه می شد روسری ام را حفظ کردم.

اولین بار قرآن را به زبان انگلیسی خواندم و بعد مادرم یک معلم عربی که وهابی هم بود برایمان گرفت تا مکالمه عربی را از او یاد بگیریم. کم کم ترجمه قرآن را یاد گرفتیم. در واقع زبان عربی را هم با حروف لاتین می آموختیم و نماز را هم به همان شیوه یاد گرفته بودیم.

دوستان مادرم به او ترجمه کتاب های شهید مطهری، شهید بهشتی و شهید باهنر را داده بودند و ما خیلی از خواندن آنها خوش مان می آمد. کم کم فهمیدیم قم مرکز یادگیری دروس شیعه است به همین خاطر عشقم این بود که روزی به ایران بیایم و دروس حوزوی بخوانم. واقعا درک می کردم که با آن همه ناراحتی ها

زهرا گنزالس همه ناملایمات را به جان خریده است، تنها به عشق اینکه با خالق یکتا و ائمه اطهار(ع) آشنا شده و محبت آنها در دلش ماندگار شده است.

و مشکلاتی که به خاطر مسلمان بودن داریم ولی خداوند خواسته که در مسیر درستی باشیم و ایمان ما به آن حد برسد. حتی فکر می کردم اگر مادرم مسلمان نبود آیا من می توانستم به آن زودی مسلمان شوم یا نه. تا اینکه بالاخره در هفده سالگی با وجود سختی های بسیار به تنهایی از آمریکا به ایران آمدم و قم را پیدا کردم و در مورد یادگیری دروس حوزوی تحقیقاتی کردم و به کشورم برگشتم.»

خانم «گنزالس» در مورد عدم موفقیتش در آن زمان برای شروع تحصیلات حوزوی می گوید: «دیگر عشقم این بود که شرایطی فراهم شود و به ایران بگردم، اما ازدواج باعث شد که چند سال دیگر در آمریکا بمانم. شوهرم جزو اولین گروه دانشجویان ایرانی بود که پس از انقلاب به آمریکا آمده بود و پس از اتمام تحصیلات در جایی که حکم سفارتخانه ایران در آمریکا را داشت کار می کرد. دوست مسلمانی داشتیم که همکار شوهرم بود و هر سال در برخی ایالت ها انجمن دانشجویان ایرانی را هدایت می کرد و شیعیان آنجا جمع می شدند. همین خانم مرا برای ازدواج به همسرم پیشنهاد داده بود و آخرش روزی گفت می خواهد برای زیارت امام رضا(ع) به ایران برود و از ما خواست که همراه او به مشهد برویم. ما هم

وقتی به خانه آن خانم

که ما را دعوت کرده بود رفتیم دیدیم

همه گریه می کنند و حسین حسین می گویند.

ما هم خیلی کنجکاو بودیم

که بدانیم ماجرا چیست

و آنها چرا آن طور گریه می کنند.

تا اینکه فهمیدیم آن روز عاشوراست

و حسین یکی از اهل بیت است

که در آن روز شهید شده است.

ذوق زده همراه او شدیم و به خانه یکی از دوستانش در مشهد رفتیم که در واقع خانه مادر شوهرم بود. آن روز نیمه شعبان بود و همه فامیل شوهرم آنجا بودند و ما فهمیدیم که ماجرا از چه قرار است و آن خانم مرا از قبل به آن خانواده معرفی کرده است. من هم با وجود اینکه می خواستم درس دینی بخوانم ولی بالاخره راضی شدم که ازدواج کنم و جالب این بود که در حرم امام رضا(ع) در کنار عکس همسرم که آن موقع در آمریکا بود عقد ما در نیمه شعبان جاری شد. من آمریکایی در ایران بودم و شوهر ایرانی ام در آمریکا. مهریه ام هم یک قرآن بود و چهارده سکه طلا.

برای دختران آمریکایی مهریه معنی فروش دختر را دارد ولی من همیشه به آنها می گویم که مهریه مثل یک هدیه است که شوهر پولش را به زن می دهد تا او هر چه خواست برای خود بخرد. البته زندگی در ایران هم یکی از خواست های من به عنوان مهریه بود.

ما مجبور بودیم به خاطر کار دولتی همسرم تا ده سال پس از ازدواج دوباره در آمریکا زندگی کنیم تا اینکه بالاخره به ایران آمدیم.»

وقتی از وی می پرسیم که آیا خانواده و فرزندان او چون خودش تمایلی به زندگی در ایران داشته اند یا نه پاسخ می دهد: «در فرهنگ آمریکایی خانواده اهمیت ندارد. بچه ها به پدربزرگ و مادربزرگ و خاله و عمه و غیره آن طور که لازم است توجهی ندارند. فرزندان فقط در روز مادر و یا تولد والدین با آنها تماس می گیرند و تبریک می گویند.

من حس می کردم بچه هایم در چنان فرهنگی درست تربیت نخواهند شد. آنها در واقع به گونه ای زندانی بودند و با وجود داشتن همه نوع امکاناتی که در آمریکا بود، نمی توانستند از آنها استفاده کنند. به فرض رفتن به پارک و ورزش کردن و تفریح برایشان بسیار مشکل بود. وسایل بازی بسیاری بود که به دلیل رعایت حجاب نمی توانستیم به راحتی از آنها استفاده کنیم. حتی در خانه بچه ها نمی توانستند راحت از هر برنامه رادیو و تلویزیون استفاده کنند. مجلاتی پر از تصاویر برهنگان در همه جا بود و ما مجبور بودیم بچه ها را کنترل کنیم. خودشان هم می دیدند که نمی توانند به خاطر مسلمان بودن راحت باشند پس با علاقه به ایران آمدند. مثلاً همین امروز صبح زود، ما با همدیگر به پارک بانوان مشهد رفتیم و چقدر راحت بودیم. در ایران دین و فرهنگ با همدیگر همخوانی دارد و همین موجب می شود که یک مسلمان خیلی راحت در این کشور زندگی کند ولی در آمریکا فرهنگ حتی با دین مسیحیت هم مغایر بود و مشکلات بسیاری در جامعه داشتیم.

بچه ها هر چند خاطرات و دوستان خوبی از آمریکا دارند ولی زندگی در ایران را ترجیح می دهند هر چند هم کلاسی های آنها در ایران، احتمالاً به خاطر همان جذابیت های ظاهری می گویند چرا آنها زندگی در آمریکا را رها کرده و به ایران آمده اند!

حتی خواهرم که مدت ها قبل از من به همراه مادرم به تهران آمده بود می گفت با وجود اینکه خودش بسیار راضی به زندگی در ایران است ولی در دانشگاه مدام به او می گویند ایرانیان می روند تا در آمریکا درس بخوانند تو چرا آنجا را با آنهمه امکانات گذاشته ای و آمده ای در ایران زندگی کنی و خواهرم می گوید فقط به خاطر حفظ ایمان به ایران آمده است. خواهرم هنوز در ایران است اما مادرم وقتی به آمریکا برگشت می گفت همین که در لس آنجلس از هواپیما پیاده شدم با دیدن مردم کشورم انگار شوکی به من وارد شد گفتم من به ایران عادت کرده ام و دیگر نمی توانم در این باغ وحش زندگی کنم و می خواست از همان فرودگاه دوباره به ایران برگردد ولی فعلاً با وجود مشکلات بسیاری که هنوز وجود دارد در آنجا ساکن است و مجبور است با محدودیت های بسیاری که در استفاده از همه چیز و بخصوص غذا دارد در آنجا زندگی کند. با وجود اینکه فروشگاههایی هست که گوشت اسلامی به فروش می رسانند ولی قیمت ها به خاطر کم بودن آن محصولات آنقدر گران است که همیشه امکان استفاده از آنها نیست.

برادرم هم در همان آمریکا ماند و با یک خانم مسیحی که قول داده بود مسلمان شود ازدواج کرد ولی آن خانم مسلمان نشد و همان طور مسیحی ماند. الان هم برادرم خودش به بچه ها قرآن و نماز خواندن یاد می دهد و همسرش تحت نظر مادرش هنوز حاضر نشده مسلمان شود. بچه ها هم با وجود فرهنگ ها و دین های مختلف در آمریکا تفاوت رفتار پدر و مادر برایشان عادی شده است.»

 

درخت کریسمس را شرک میدانستیم

«گنزالس» در مورد اعتقادات دینی اش قبل از اسلام و آشنایی با ایرانیان پس از اسلام آوردن می گوید: «ما قبلاً مسیحیان بسیار معتقدی بودیم حتی مادربزرگم با لباس پوشیده و بلند و روسری به کلیسا می رفت. الان مسیحی های بسیار سخت گیری در آمریکا هستند که مخالف فرهنگ حاکم می باشند چون قانون و فرهنگ هیچ ربطی به دین ندارد. اگر کسی اعتقادات دینی قوی داشته باشد بخصوص مسلمان هم باشد و قانون آمریکا را قبول نکند او را عقب مانده می دانند. در واقع جامعه آمریکا می خواهد اسلام را به روز کند و آن طور که خودش می خواهد. متأسفانه برخی ایرانی ها هم تابع همان فرهنگ شده اند حتی فرقی نمی کند که چقدر مذهبی باشند یا نه. مثلاً افرادی هستند که با وجود چادر سر کردن در خانه شان درخت کریسمس و سگ دارند و خودشان را توجیه می کنند که با توجه به فرهنگ آنجا مجبورند مثل آمریکایی ها باشند و حتی جشن هالوین و ولنتاین و کریسمس بگیرند. در واقع طوری شده که اکثرا معتاد به زندگی در آن فضا شده اند و قوانین آمریکا را قبول می کنند در صورتی که خود ما مثلاً داشتن درخت کریسمس را حرام می دانستیم. با توجه به فرقه های مختلفی که در مسیحیت وجود دارد مذهب ما می گفت درخت کاج کریسمس بت پرستی است و آن روز ما به جای جشن و نشستن در کنار درخت کاج، ۲۴ ساعت در کلیسا بودیم و برای حضرت مریم و مسیح دعا می خواندیم و شمع روشن می کردیم و نذر می کردیم، عده ای هم مشغول خدمتکاری در کلیسا می شدند. منظورم این است حتی ما که مسیحی و آمریکایی بودیم تمام قوانین آمریکا را قبول نداشتیم ولی مهاجرین بخصوص ایرانیان با همه چیز کنار می آمدند و این برای من عجیب بود.

 

شوهرم می گفت وقتی ما در کشور کافرها زندگی می کنیم دیگر همه چیز برایمان عادی می شود ولی این دلیل آن نیست که آنها را قبول داشته باشیم. به فرض او می گفت وقتی تازه از ایران آمده بود از دیدن همجنس بازهای آمریکایی بسیار ناراحت شده بود ولی بعد از یک سال دیگر همه چیز برایش عادی شده و دیگر مثل گذشته به اطرافش دقت نمی کرده است. شاید بزرگ ترها به این درک برسند و تحت تأثیر قرار نگیرند ولی بچه ها مطمئنا به جزئیات رفتار آدم ها دقت می کنند.

چندی پیش بی بی سی اعلام کرد که هشتاد درصد ایرانیان مهاجر در آمریکا افسرده هستند و من فکر می کنم آنها به خاطر اهداف دنیایی به آمریکا عادت کرده اند و با آن کنار می آیند در صورتی که من نخواستم و نتوانستم با مردمان کشورم و فرهنگ آن کنار بیایم و با وجود اینکه آنجا بهتر بود به ایران آمدم. الان هم در آمریکا بچه های ایرانی فارسی را یاد نمی گیرند و ملیت ایرانی خود را تکذیب می کنند خانواده ها هم به خاطر دفاع قانون از فرزندان اعتراضی نمی کنند چون می ترسند بچه شان یا از خانه فرار کند و یا از آنها شکایت کند و وضع بدتر شود. بخصوص که پلیس از

عاقبت ما هم فهمیدیم که هیچ دینی افرادی چون اهل بیت ندارد و آنها بهترین مخلوقات روی زمین هستند به همین خاطر شیعه شدیم.

مسلمان ها هم حمایت نمی کند. یک روز یک دختر ایرانی با رادیو تماس گرفته و گفت خانواده ام به زور می گویند حجاب داشته باش و من از خانه فرار کردم. روانشناس برنامه هم گفت کار بسیار خوبی کرده ای. سخنرانی یک سیاهپوست هم در یکی از مساجد آمریکا برای من بسیار جالب بود. او می گفت فرهنگ آمریکا شما را کور می کند و شما با وجود اینکه کور هستید، گرسنه هم می باشید و چون کورید نمی بینید که چه می خورید. آمریکا شما را چنان به خودش معتاد می کند که دیگر از عقل پیروی نمی کنید و متوجه نمی شوید دارید چه ضرری می کنید.»

وقتی از خانم «گنزالس» می پرسیم با توجه به فرهنگ حاکم در آمریکا مسلمانان در ملیت های مختلف چگونه به امور دینی خود مشغولند و حجاب شان را رعایت می کنند، وی پاسخ می دهد: «در ایالت های مختلف برخوردهای متفاوتی وجود دارد. برای مردم آمریکا هم بعد از سال ها دیدن مسلمانان و اعمال مذهبی آنها عادی شده است اما هنوز نژادپرستانی هستند که بخصوص زنان مسلمان را اذیت می کنند و امکان ندارد زن مسلمانی از خانه بیرون برود و آن روز لااقل حرفی نشنود. البته بعد از واقعه یازدهم سپتامبر برخوردها خیلی بدتر شده است. در رفت و آمدهایی که پس از سکونت در ایران، به آمریکا داشتم دوستانم می گویند فعالیت در اجتماع برایشان سخت تر شده و گاه مجبورند برای آرامش خودشان در خانه بمانند. در فرودگاه هم که وضعیت بسیار بحرانی تر است. هر زن محجبه ای را تروریستی می دانند که می خواهد بمب گذاری کند، مخصوصا ایرانیان را تروریست می دانند و فکر می کنند مثل طالبان هستند. ما حتی وقتی برای دوستان و بستگان مان تعریف می کنیم که چنین خبرهایی در ایران نیست آنها باور نمی کنند و فکر می کنند در ایران بچه ها را از سه سالگی برای جنگ طلبی و جهاد آموزش های خاصی می دهند.

با توجه به همان فرهنگ آمریکا هم مسلمانان حجاب های مختلفی دارند. البته این طور می توانم بگویم آنهایی که روسری سر می کنند واقعا تمام موهایشان را می پوشانند ولی در عوض حجاب بدن را رعایت نمی کنند و با لباس های تنگ به خیابان می آیند. هر چند دوستان آمریکایی مسلمانی هم داشتم که عبا می پوشیدند و حتی پوشیه می انداختند و دستکش به دست می کردند.»

دوستان مادرم به او ترجمه کتاب های شهید مطهری، شهید بهشتی و شهید باهنر را داده بودند و ما خیلی از خواندن آنها خوش مان می آمد.

با توجه به صحبت های این شهروند آمریکایی در مورد فرهنگ کشورش و بی توجهی به نهاد خانواده، از زبان وی با نحوه ازدواج و سرنوشت خانواده پس از طلاق در آمریکا هم آشنا می شویم: «بسته به ایالت های مختلف آمریکا اگر هر زنی به مدت شش ماه الی دو سال با مردی زندگی کرد و آن مرد هزینه زندگی او را داد آنها زن و شوهر می شوند و احتیاجی به ازدواج قانونی و محضر نیست!

ازدواج در آنجا به معنی ازدواجی که در اسلام هست، نیست. آنها می خواهند حتی در صورت ازدواجی قانونی، ازدواج آزاد باشد یعنی یک نفر در قید یک نفر خاص نباشد. آمارها هم نشان داد حتی اکثر ازدواج های واقعی در ادامه با روابط نادرست همراه است. مسئولان و روانشناسان هم وقتی وضع را چنین می بینند به مردم القا می کنند که اگر زن و یا شوهرتان بی وفا بود ناراحت نشوید همه چیز عادی است و عیبی ندارد. مردم هم از این تفکر استقبال زیادی می کنند چون می خواهند آزاد باشند و کسی به رفتار آنها ایراد نگیرد. زن ها هم دیگر حساسیت زیادی ندارند و فوقش به همسرشان می گویند از روابط جنسی آزادش چیزی به آنها نگوید و یا اینکه خودشان هم مثل همسرشان با دیگران در ارتباط هستند. در واقع حرف شان هم این است که هر چیز برای مرد خوب است برای زن هم خوب است.

چندی پیش که به آمریکا رفته بودم در یک برنامه تلویزیونی کارشناسی آمد و گفت ازدواج دیگر در فرهنگ آمریکا از بین رفته است. هر کس می تواند با هر کس که دوست داشت زندگی کند و بچه دار شود و مخاطبان جوان کلی هورا کشیدند و دست زدند! اما کمتر کسی واقعا به عدم امنیت خودش بعد از چنین زندگی هایی فکر می کند. یادم است وقتی در آمریکا ساکن بودم روزی فرزند یک هنرپیشه معروف در تلویزیون صحبت می کرد. با اینکه در آمریکا اگر کسی قصد ازدواج قانونی داشته باشد پس از سی سالگی اقدام به این کار می کند، اما فرزند این زن می گفت با اینکه نوزده سال بیشتر ندارد یک ازدواج دایمی و قانونی کرده، چرا که از کودکی با دو خواهر و برادر دیگرش همیشه احساس ناامنی می کرده و ناراحتی روانی داشته و می ترسیده بالاخره مادرشان آنها را رها کند. وی می گفت مادرشان پس از طلاق از همسر قانونی اش به خاطر اینکه درآمدش از آن مرد بیشتر بوده مجبور شده طبق قانون تا مادامی که مرد ازدواج مجدد نکرده هزینه زندگی شوهر سابق را بدهد و آن مرد وقتی دیده همه چیز به نفعش است با وجود اینکه با زنان دیگری بوده ولی ازدواج قانونی نکرده و سی سال تمام مادرشان به آن مرد پول داده است. خود مادرشان هم به دلیل قانون خاص ازدواج دایم مجدد نکرده و با هنرپیشه مرد دیگری بدون ازدواج زندگی کرده و حالا آنها نتیجه زندگی همان مادر هستند و چون همیشه می ترسیدند که مادر و یا پدرشان آنها را رها کنند خیلی زود به ازدواج قانونی روی آورده اند و فکر می کنند راه درستی را انتخاب کرده اند و حالا یک شریک دایمی دارند که به همدیگر وابسته هستند.

در واقع باید گفت آنها به خاطر احساس عدم امنیت در زندگی مادرشان تصمیم به ازدواج قانونی گرفته بودند تا خانواده ای واقعی داشته باشند. فطرت انسان این نوع زندگی بدون قانون را قبول نمی کند ولی متأسفانه چنین روابطی به اسم ازدواج در حال افزایش است. در هنگام جدایی هم بسته به قوانین ایالات مختلف شوهر و یا مثل همین موردی که گفتم اگر زن درآمدش بیشتر بود باید هزینه بچه ها و همسرش را تا زمانی که ازدواج نکرده است، بپردازد؛ به این ترتیب طرف مقابل هم با آن پول می سازد و به جای ازدواج با دوست دختر و پسرش زندگی می کند و می گوید پول ندارد تا ازدواج مجدد بکند. آمارهای آمریکا حکایت از آن دارد که ۶۰ درصد ازدواج های این کشور بعد از یک سال به طلاق منجر می شود و اگر مرد درآمدش بیشتر باشد باید هزینه زندگی زن را بدهد و اگر مرد درآمدش را پنهان کند و یا بگوید پول ندارد زن می تواند به دادگاه شکایت کند اما از آنجایی که هزینه دادرسی و گرفتن وکیل زیاد است هر زنی نمی تواند شکایت کند و حتی پس از شکایت هم همه قاضی ها طرف زن را نمی گیرند. نتیجه این می شود که اگر زنی نتوانست کاری پیدا کند تا خرج فرزندانش را بدهد مجبور است خودفروشی کند و یا در بارها و کافه ها به خدمات پست تن دهد قانون هم از او حمایت می کند چون مادر است و باید خرج فرزندانش را بدهد! بسته به ایالت ها هم دولت می گوید اموال یا نصف به نصف بین زن و مرد تقسیم شود و یا هر کس فقط اموال خودش را برمی دارد.

Image result for ‫زهرا گنزالس‬‎

البته برخی اوقات دولت هم مثل کمیته امداد ایران به چنین زنانی کمک می کند ولی بعد از دولت کلینتون، وی کمک های دولتی را قطع کرده و به جایش مراکزی گذاشت که زنان بروند کار یاد بگیرند و برای خودشان شغلی پیدا کنند و اگر نتوانستند تا یک سال کاری پیدا کنند آن وقت دولت کمک شان می کند.

حالا فکرش را بکنید زنی که ازدواج قانونی ندارد احساس امنیت کمتری هم دارد چون نه از طرف همسر و نه قانون حمایت می شود و در حکم همان زن صیغه ای ایران است. بچه ها اکثرا به مادران می رسد و فقط تعطیلات و یا تابستان ها به نزد پدر می روند.»

سؤال بعدی ما این است که با این حساب باید وضعیت زنانی که ازدواج دایم دارند خوب باشد و جایگاه درستی در نظام خانواده و جامعه داشته باشند. «گنزالس» این پرسش ما را مثل دیگر جواب هایش به فارسی و با لهجه آمیخته با اصطلاحات آمریکایی، چنین پاسخ می دهد: «زنانی که مذهبی هستند و ازدواج قانونی کرده اند اکثرا دیپلمه و خانه دار هستند و به سر کار نمی روند چون خیال شان از بابت هزینه های زندگی آسوده است. در چنین خانه هایی مرد در حکم یک مدیر است و زن مانند یک منشی برنامه های کاری و زندگی مرد را برنامه ریزی می کند. چنین مردانی به خاطر شغل ثابت و موقعیتی که دارند مهمانی هایی بزرگ ترتیب می دهند و زنان مجبورند آبرومندانه این پارتی ها را بچرخانند.

این زن های خانه دار معمولاً با دیگر زنان به گردش و رستوران می روند. جذب کارهای ورزشی و هنری می شوند و حتی در خانه خیاطی می کنند. این زن ها معمولاً لباس عروسی شان را خودشان می دوزند و این هم کار سختی نیست یک الگوی کاملاً آماده را در هر مدلی که می خواهند می خرند و مشغول دوختن می شوند.

زنان خانه دار معمولاً معتاد به خرید می شوند و دایم در حراجی ها شرکت می کنند و وسایل نو و کهنه جدیدی را می خرند و وقتی خانه هایشان پر از این وسایل شد خود آنها را در حراج به دیگران می فروشند.»

Image result for ‫زهرا گنزالس‬‎

با توجه به وضعیتی که خانم «گنزالس» از آمریکا توصیف می کند فرزندان چنین ازدواج هایی باید از بحران هویت شدیدا در عذاب باشند و در ادامه زندگی دچار آشفتگی های روحی بسیار شوند.

«بله مشکل هویت بسیار قابل توجه است حتی در بین مسلمانان. فرهنگ آمریکا اصلاً با فطرت بشری سازگار نیست. فرهنگ آمریکا می گوید راحت باش و با هر کسی که دوست داری زندگی کن ولی وجدان ما می گوید این کار بد است و همین تعارض ها باعث ایجاد بحران می شود. فکرش را بکنید از کلاس اول راهنمایی انجمن همجنس بازان در مدارس فعال هستند. برخی کارشناسان می گویند شروع این بحث از این سن زود است و برخی دیگر می گویند نه این جزو فرهنگ ماست و باید هر چه زودتر بچه ها با این مسائل آشنا شوند و حتی باید از مهد کودک این گونه

در فرهنگ آمریکایی خانواده اهمیت ندارد. بچه ها به پدربزرگ و مادربزرگ و خاله و عمه و غیره آن طور که لازم است توجهی ندارند. فرزندان فقط در روز مادر و یا تولد والدین با آنها تماس می گیرند و تبریک می گویند. ما قبلاً مسیحیان بسیار معتقدی بودیم حتی مادربزرگم با لباس پوشیده و بلند و روسری به کلیسا می رفت. الان مسیحی های بسیار سخت گیری در آمریکا هستند که مخالف فرهنگ حاکم می باشند.

مسائل را به آنها آموزش داد. وقتی همجنس بازی را کار زشتی نمی دانند کودک کم کم دچار تعارض در جنسیت خودش هم می شود و بعد دچار مشکل روحی و ناراحتی می شود. در واقع تبلیغات آمریکا با روحیه بشر سازگار نیست و خداوند ما را چنین نیافریده است و وقتی بچه ها بدون پرده پوشی در مدارس با این مسائل آشنا می شوند دچار مشکلاتی در هویت خودشان می شوند.

سیستم آموزشی آمریکا در مدارس ملی نیست و بسته هر ایالت فرق می کند ولی در کل مثل مدارس ایران دوازده سال در سه مقطع است. مدارس دولتی رایگان هستند و چنین مسائلی در آنها فراوان است و مدارس غیر انتفاعی هم بسیار گران هستند ولی خانواده های مذهبی ادیان مختلف چاره ای ندارند که بچه هایشان را به این مدارس گران بفرستند تا چنان آموزش هایی نداشته باشند و یا اینکه مانع مدرسه رفتن نوجوان هایشان بشوند.

از طرفی دیگر داشتن والدین مطلقه که متأسفانه در بین فرزندان مسلمانان نیز بسیار دیده می شود باعث می شود بچه هیچ کنترلی را روی خودش احساس نکند و نداند متعلق به کدامیک از والدین است. فرهنگ جامعه نوجوان را به طرف زیبایی و آراستگی ظاهر و بی بند و باری سوق می دهد ولی فطرت او، وی را از این کار باز می دارد.

روابط آزاد هم از سویی دیگر باعث ایجاد افسردگی می شود. فکرش را بکنید که وقتی دختری از زیر ده سالگی می تواند ارتباط جنسی داشته باشد با وجود امکانات و زندگی راحت، ناراحتی روانی پیدا می کند و مجبور می شود چند بار سقط کند لذا با سختی درس می خواند و دیپلم می گیرد و حتی علاقه مند به ادامه تحصیل در دانشگاه نیست.

الان وضعیت طوری است که حتی نام پدر در شناسنامه قید نمی شود چون می گویند طبق قانون جدید از آن جایی که پنجاه درصد بچه ها در چارچوب خانواده به دنیا نمی آیند دخترانی که همسر ندارند و یا نمی دانند بچه متعلق به کدام یک از افرادی است که با آنها ارتباط دارند، ناراحت می شوند؛ پس نام پدر بچه شان در شناسنامه نیست و تازه آنهایی هم معلوم است پدرشان کیست حاضر به پذیرش فرزندشان نیستند لذا اصلاً جایی برای پر کردن نام پدر نیست.

قانون آمریکا به عمد به حفظ خانواده توجه ندارد و در عوض قانون برای حفظ فرد و آزادی های فردی خوب عمل می کند و همین امر موجب می شود جوان دیگر حرف والدینش را گوش نکند و گریبانگیر مشکلاتی شود که برایش پیش می آید. چندی پیش که به آمریکا رفته بودم یکی از بستگانم گفت اشتباه کردی برگشتی برو ایران و راحت زندگی کن. بچه های من با این همه امکانات آمریکا درس نخواندند و هر کدام مشکلی دارند اما در خانواده مسلمان شما همه تحصیلکرده هستند و آرامش روحی دارند.»

از خانم «گنزالس» می خواهیم که با توجه به شناختی که از ایران پیدا کرده است آرزوهای دختران آمریکا و ایران را با هم مقایسه کند. «در آمریکا دختر موفق کسی است که زیبا باشد و همه پسرها دنبالش باشند یعنی دخترها آرزویشان این است که در میان پسرها معروف باشند. مثل ایران ازدواج و مادر شدن برایشان مهم نیست فقط می خواهند شغل خوب و پردرآمد داشته باشند و به ظاهرشان برسند. شادی و نشاط می خواهند و چون نمی دانند چطور باید آن را پیدا کنند همه چیز را آزمایش می کنند ولی موفق نمی شوند. اما به نظرم دختران ایران با اینکه الان خیلی هم مذهبی نیستند آرزویشان قبولی در کنکور و پیدا کردن یک شوهر پولدار است که چهار کلید خانه، ماشین، مغازه و باغ را داشته باشد.»

پس با این حساب ورود به دانشگاه و ادامه تحصیل جزو آرزوهای دختران آمریکا نیست و جوانب نیز همین را تأیید می کند: «ورود به دانشگاه بسیار راحت است ولی دغدغه همه دختران نیست. در ضمن با توجه به اینکه همه دانشگاهها غیر انتفاعی هستند هر کسی که می خواهد به دانشگاه برود باید از قبل کار کرده و کلی پول جمع کرده باشد. با توجه به اینکه والدین هم بهایی به ادامه تحصیلات دانشگاهی فرزندان شان نمی دهند خود جوان باید به فکر تهیه پول برای دانشگاه رفتن باشد. البته چیزی که هست دختران آمریکا مثل ایران علاقه ای به خواندن رشته هایی چون ریاضی، مهندسی و کامپیوتر ندارند و این رشته ها را پسرانه می دانند حتی پزشکی را.

دخترها بیشتر به رشته هایی چون معلمی و پرستاری روی می آورند و یا می روند سراغ مشاغل آزاد و اصلاً وارد دانشگاه نمی شوند. مثلاً ما که در شهر واشنگتن دیسی ساکن بودیم اکثر پزشکان زن ملیت هندوستانی، چینی و پاکستانی داشتند. زنان خود آمریکا کمتر تمایلی به پزشک شدن دارند. در عوض مثلاً پرستاری رشته ای زنانه است و اگر مردی پرستار شود می گویند همجنس باز است در صورتی که در ایران مردان بسیاری پرستار هستند.

روانشناسان نیز معتقدند که عدم تمایل دختران به ادامه تحصیل در رشته های مهم، تحصیل در مدارس مختلط است، چون از کودکی ذهن دختر با این پر شده که باید با ظاهر خودش برای دیگران جذابیت ایجاد کند پس نمی خواهد که از لحاظ فکری بالاتر و زرنگ تر از پسری باشد چون دوست پسر پیدا نمی کند و در زندگی خصوصی موفق نمی شود. مثلاً یکی از دوستان من که مهاجر بود رفت سراغ رشته پزشکی و این برای دختران آمریکایی عجیب بود. بر عکس ایران که والدین روی نمره و امتحان و رشته تحصیلی دانشگاه فرزندان شان بسیار دقت می کنند در آمریکا به این امور توجه نمی شود و والدین انتظار دارند مدرسه و معلم ها تمام مشکلات درسی فرزندانشان را پاسخ دهند. با توجه به شهریه بالای دانشگاه هم اگر کسی بخواهد وارد دانشگاه شود و پول نداشته باشد باید از شانزده سالگی به سر کار برود آن هم کارهای معمولی مثل فروشندگی و یا نظافت رستوران ها. جوانان دست کم باید دو سال کار کنند و پس انداز کنند تا برای ورود به دانشگاه پول کافی داشته باشند، هر چند تمام پول را هم نگه نمی دارند و دایم در حال خرج کردن هستند. البته ممکن است والدین برخی تا مدتی کمک کنند ولی در نهایت بقیه هزینه ها به عهده خود فرد است که حتی بعد از دانشجو شدن هنگامی که پولش تمام شد برای یک سال دانشگاه را رها کند و سراغ کار و پول برود و دوباره برگردد دانشگاه. این کارها در آنجا بسیار معمولی و عادی است و همیشه چهار سال مقطع کارشناسی بیشتر از چهار سال طول می کشد چون دانشجوها در میانش برای مدتی درس را رها می کنند و سراغ کار می روند. اکثر دانشجوها برای یک رشته معمولی مثل علوم انسانی که خیلی هم گران نیست زیر قرض می روند و مجبورند هر ترم بدون هزینه های جانبی دیگر دانشگاه، حدودا تا ده هزار دلار به دانشگاه شهریه بدهند. رشته های پزشکی هم که بسیار گران تر است و دانشجویان پزشکی که تا مدت ها زیر قرض هستند و وام های دانشجویی خود را صاف می کنند. اگر هم که برای مدتی به سراغ کار بروند تا پول جمع کنند مجبورند اول وام دانشگاه را پرداخت کنند و بعد به سراغ کار بروند تا پولی جمع کرده و باز به دانشگاه برگردند.»

و تعجب ما از این است که چطور در فیلم های آمریکایی زنان همه تحصیلکرده و مدیر هستند و پست های مهمی چون پلیس و قاضی دارند. «آنها همه فیلم هستند. زنان پلیس اکثرا پشت

چندی پیش که به آمریکا رفته بودم در یک برنامه تلویزیونی کارشناسی آمد و گفت ازدواج دیگر در فرهنگ آمریکا از بین رفته است. هر کس می تواند با هر کس که دوست داشت زندگی کند و بچه دار شود و مخاطبان جوان کلی هورا کشیدند.

میزنشین هستند و اسلحه هم ندارند. هیچ وقت کارهای مهم را به آنان نمی سپارند و در حد جریمه کردن ماشین ها کار می کنند. قاضی زن هم داریم ولی این طور نیست که مثل فیلم ها همه از او حساب ببرند. آمریکایی ها فقط خیلی قشنگ حرف می زنند ولی واقعا کم می شود یک خانم مدیر لایق در میان شان پیدا کرد. آنها اصطلاحی به نام «سقف شیشه ای» دارند یعنی اینکه خانم ها تا سطحی می توانند موفق شوند و پیشرفت کنند ولی بالاخره به آن سقف می رسند که فقط بالایش را می بینند.»

خانم «گنزالس» وقتی سؤال ما را در مورد وجود تعداد روزافزون زنان شاغل در آمریکا می شنود، می گوید: «بله زنان کار می کنند ولی همه تحصیلات دانشگاهی ندارند و راحت کار پیدا نمی کنند. اکثر زنان فروشنده و منشی هستند. کمتر کسی زنان بچه دار را استخدام می کند و زنان برای پیدا کردن شغل باید وجود فرزندان شان را کتمان کنند. استخدام دولت شدن هم بسیار سخت است و بقیه اکثرا قراردادی کار می کنند و شغل ثابت ندارند. در واقع می توان گفت مردم آمریکا ماه به ماه زندگی می کنند و مثل ایرانی ها در بانک پول پس انداز ندارند. اقتصاد آمریکا بیمار است و دولت بوش وضع را خراب تر کرده است. در دیداری که اخیرا از آمریکا داشتم دیدم دوستم بسیار بیمار است ولی می گوید از دو روز مرخصی ماهانه اش استفاده کرده است و نمی تواند دکتر برود چون فقط با یک غیبت به راحتی با وجود داشتن سابقه چندین سال کار اخراج خواهد شد. با توجه به اینکه تعطیلات رسمی آمریکا به جز تعطیلات آخر هفته، فقط شامل چهار روز سال نو، عید پاک، عید شکرگذاری و روز استقلال آمریکا می شود لذا همه سخت مشغول کار و کسب درآمد هستند و این در حالیست که زنان همیشه در مشاغل مشترک با آقایان حقوق کمتر دریافت می کنند و اعتراض شان برای حقوق برابر از سال ۱۹۲۰ تا به حال هیچ نتیجه ای نداشته و دیگر دریافت حقوق کمتر برای همه زنان امری عادی شده است.»

مشکل هویت بسیار قابل توجه است حتی در بین مسلمانان. فرهنگ آمریکا اصلاً با فطرت بشری سازگار نیست. فرهنگ آمریکا می گوید راحت باش و با هر کسی که دوست داری زندگی کن ولی وجدان ما می گوید این کار بد است و همین تعارض ها باعث ایجاد بحران می شود.

وقتی می خواهیم از دلایل اقتصاد بیمار آمریکا مطلع شویم و اینکه آیا زندگی در آمریکا گران تر است یا ایران، می شنویم: «خرج زندگی در آمریکا خیلی گران است. آنجا دولت سوبسید نمی دهد ولی تنها چیزی که باعث می شود گرانی خیلی به چشم نیاید وجود کارت های اعتباری است. در ایران چون اکثر مردم پول نقد می پردازند پس به نظرشان گران است و مجبورند هر روز پول خرج کنند ولی در آمریکا علاوه بر کارت های بانکی که فرد باید حتما در حسابش پول داشته باشد تا بتواند خرج کند، کارت های اعتباری هم وجود دارد یعنی هر فرد می تواند در ماه بدون اینکه پولی داشته باشد تا سه هزار دلار خرج کند و در عوض هنگام پرداخت، شانزده درصد سود بدهد. همه به زندگی با کارت های اعتباری عادت کرده اند و گرفتن خدمات و خرید همه چیز با کارت اعتباری میسر است. این کارت ها که همگی توسط شرکت های خصوصی اعطا می شود، مردم را مصرف گرا بار آورده و همه با خیال راحت پول خرج می کنند ولی سر ماه مجبورند حساب شان را صاف کنند و چون اکثرا بیشتر از درآمدشان خرج می کنند، همیشه مقروض این شرکت ها هستند. مردم به این کارت ها معتاد شده اند اما اگر حداکثر تا یک سال حساب شان را با شرکت تسویه نکنند قرض شان را باید دو برابر پرداخت کنند و اگر کسی پولش را ندهد به راحتی تمام اموالش را دادگاه به حراج می گذارد. با این کارتها تمام مشخصات فرد در کامپیوترها ثبت است و همه زیر میکروسکوپ هستند، مثلاً اگر کسی بیمار باشد اداره بیمه با چک کردن کارت می فهمد فرد نزد چه پزشکانی رفته و چه داروهایی خریده است. اگر فرد خوش حساب نباشد با چک کردن کارتش دیگر کسی به او وام نمی دهد. در واقع کارت اعتباری مثل پرونده ای است که دولت می تواند بفهمد ما چقدر بنزین مصرف می کنیم، چقدر برای خوراک مان پول خرج می کنیم، تفریحات مان چیست و … اداره دارایی هم از روی همین خریدها می فهمد که چقدر باید مالیات بدهیم. دلیل اقتصاد بیمار هم این است که پولدارها دایم پولدارتر می شوند و فقیرها فقیرتر. بوش چون خودش پولدار بود قانونی وضع کرده که هر کسی اگر در سال ۵۰ هزار دلار یا یک میلیون دلار درآمد داشت از مالیات معاف است حتی اگر فردی هدیه ای گرانقیمت از کسی بگیرد باید مالیاتش را به دولت بدهد. در ایران امکان دارد که فردی بالاخره از محلی فقیرنشین به بالای شهر برود ولی در آمریکا سطح زندگی افراد هیچ وقت عوض نمی شود. اکثر افراد اجاره نشین هستند حتی آمار نشان می دهد تنها بیست درصد معلم ها خانه شخصی دارند. همین قرض ها به شرکت های کارت اعتباری و وام ها باعث می شود کسی خواب راحت نداشته باشد، مخصوصا افراد طبقه فقیر و متوسط. الان هم در آمریکا فقیران بسیاری داریم، با اینکه مؤسسه های خیریه زیاد است ولی فقیران هم زیاد هستند. پس از طوفان کاترینا با دیدن زنان و بچه هایی که در لس آنجلس در کنار خیابان ها زندگی می کردند و پلیس مغازه داران را به دلیل عدم برقراری امنیت مجبور می کرد عصرها زود مغازه هایشان را ببندند، بسیار از وضعیت فعلی آمریکا شوکه شدم.»

هر چند شنیدن سخنان «زهرا گنزالس» از کشورش جالب است ولی به دلیل زیاد شدن سخن و کمبود وقت یکراست می رویم سراغ سؤال همیشگی که نظر مخاطب ما در مورد زنان ایران چیست و می خواهد چه درد و دلی با آنها داشته باشد. «اولین حرفم برای تمام ایرانی ها و نه فقط زن ها این است که اطلاعات کافی در مورد دین اسلام کسب کنند. چرا جوان های ایرانی می گویند اسلام را دوست نداریم و نمی خواهیم حجاب داشته باشیم. باورتان می شود آنها همیشه وقتی از ملیت من آگاه می شوند می گویند چرا مسلمان شدم و حجاب را انتخاب کردم.

 

یک روز در کلاس خصوصی درس یکی از من پرسید روز عرفه چه اتفاقی افتاده است. پرسیدم چه کسانی فکر می کنند مذهبی هستند. عده ای دست شان را بالا بردند. وقتی از آنها سؤال کردم، دیدم هیچ کدام دعای عرفه را نخوانده اند و نمی دانند برای چیست. حتی خانمی که سی سال تمام می گفت در کنار ضریح امام رضا(ع) دعای عرفه را خوانده، هیچ گاه معنای آن را درک نکرده است؛ آن وقت من برای آن خانم دعای عرفه را معنا کردم و بعدها او گفت حالا پس از دو سال درک معنای این دعا زندگی ام کلی دگرگون شده و احساس می کنم چقدر این دعا لذت بخش و مفید است. به نظرم جوان هایی هم که اسلام را دوست ندارند، اطلاعات شان ناقص است حتی تمام مذهبی ها هم دقیقا فلسفه نماز و دیگر احکام دینی را نمی دانند و تلاشی هم برای آموختن آن نمی کنند. در حالی که ما در آمریکا با مشقات بسیار تحقیق و مطالعه می کردیم و در آن جامعه حجاب مان را حفظ می کردیم. برخی ایرانی ها الان به من می گویند حجاب شما که کامل است پس چرا دایم قرآن می خوانی و با رادیو قرآن و برنامه های معارف و دینی گوش می کنی و … و جواب من این است که هر چند حجابم کامل است ولی این کافی نیست و باز احساس می کنم هنوز هیچ نمی دانم. جوان ها با اندک اطلاعاتی گمان می کنند که همه چیز را در مورد دین می دانند و دیگر برایشان کافی است. اما اگر واقعا دین را بفهمند می بینند دین بسیار شادی آور و لذت بخش است و لازم نیست آنها برای ایجاد شادی به سراغ موزیک و آهنگ های تحریک کننده و رقص بروند. این موسیقی ها فقط برای مدتی شادی آور هستند ولی تلاوت قرآن و دعاهای مختلف برای همیشه انسان را شاد می کند. شاگردانم همیشه به من می گویند تو چطور بدون رقص و آهنگ شاد هستی و لبخند می زنی و تنها جواب من این است که عبادت اثر شادی بخش طولانی مدتی دارد و هر کس واقعیت اسلام را درک کند همیشه شاد است. پس درک کامل دین کلید موفقیت هر کاری است و این اولین توصیه ام به خودم و دیگران است. دوم اینکه همیشه در زندگی راضی و قانع باشیم. من از اینکه خداوند عقل مرا به کار انداخت و مسلمان شدم و به ایران آمدم و زندگی خوبی در کنار خانواده ام دارم، راضی هستم. اصلاً به خاطر رضایت از پروردگار به خاطر تمام الطافش اسم دخترم را گذاشتم «راضیه». او وقتی حکمت انتخاب اسمش را از من پرسید گفتم وی به خاطر رضایت من از خداوند شد «راضیه». به او گفتم همیشه یادش باشد که راضی باشد در این صورت اگر خدا از انسان راضی باشد و بالعکس، همیشه زندگی شاد و لذت بخش است و انسان احساس موفقیت می کند. حالا دخترم افتخار می کند که چنین نامی برایش انتخاب کرده ام. به نظر من مردم ایران از شرایط زندگی شان راضی نیستند و مدام آه و ناله می کنند. حتی افراد بسیار ثروتمندی را دیده ام که می گویند هیچ چیز ندارند و در عوض فقیرانی هم هستند که می گویند با وجود خدا همه چیز دارند و راضی هستند به رضای حق. اما سومین چیزی که به نظرم بسیار قابل توجه است دقت در اعمال است. در کشور کافر، شناخت حرام و حلال بسیار آسان است و کار خوب و بد مشخص، ولی در کشور اسلامی این طور نیست. افراد بسیاری را می بینم که به تصور اینکه ایران اسلامی است گمان می کنند هر کاری که انجام می دهند و عادی است پس حلال است و مشکلی ندارند. مثلاً لباس های نامناسبی که بین خانم ها باب شده و در مجالس از آنها استفاده می کنند اصلاً اسلامی نیست و تبلیغ فرهنگ برهنگی است ولی

قانون آمریکا به عمد به حفظ خانواده توجه ندارد و در عوض قانون برای حفظ فرد و آزادی های فردی خوب عمل می کند و همین امر موجب می شود جوان دیگر حرف والدینش را گوش نکند. اولین حرفم برای تمام ایرانی ها و نه فقط زن ها این است که اطلاعات کافی در مورد دین اسلام کسب کنند.

زنان می گویند چه عیبی دارد اگر این لباس مشکلی داشت در کشور اسلامی پیدا نمی شد. یا به فرض موسیقی های مبتذلی را می توان به راحتی در بازار پیدا کرد که اگر به شعر آن دقت شود مفهوم بسیار نامناسبی دارد ولی جوان های حتی مذهبی به آن گوش می کنند و می گویند وقتی همه آن را آزادانه می فروشند پس حتما مشکلی ندارد و گرنه دولت جلویش را می گرفت. احساس من این است که در ایران انقلاب مخملی در حالی وقوع است مثل شوروی سابق که با ایجاد چنین انقلابی کم کم هویت و فرهنگ به فراموشی سپرده شد.

به فرض چندی پیش کتابی به نام «چیزهایی که همه دخترها باید بدانند» برای دخترانم خریدم. از آن جایی که ما در غرب بزرگ شده و به خاطر اسلام به همه چیز حساس بودیم و اول آن را چک می کردیم و بعد به دست بچه ها می دادیم اول خودم این کتاب را که خاص دختران ده تا شانزده ساله بود، خواندم و دیدم چقدر جای تأسف است. این کتاب ترجمه است ولی اصلاً لزومی برای ترجمه آن در فرهنگ ایران وجود ندارد. فکرش را بکنید که برخی از آموزش های این کتاب به حفظ ظاهر و خودآرایی مربوط می شود و اینکه چطور با جنس موافق و مخالف دوست شد و حتی چگونه جلوی حاملگی را گرفت! تعجب من از این است که چرا کسی روی چاپ این کتاب ها نظارت نمی کند. این کتاب را بسیار در دست دختران نوجوان دیده ام و فکرش را بکنید چیزهایی را که همیشه در خانواده از آن نهی می شوند در این کتاب آموزش می بیند. نباید این طور باشد که همه وظایف تربیت فرزند و آرامش او را به عهده مدرسه و دولت بیندازیم. خانواده ها باید کنترل درستی روی فرزندان شان داشته باشند حتی در کشور اسلامی الان متأسفانه می بینیم که والدین، روانشناسان و کارشناسان هم از روی کتاب های تربیت فرزند ترجمه شده می خواهند جوان ها را هدایت کنند، آن هم با توصیه های غربی ها که برای جوان ایرانی اصلاً مناسب نیست و بازار پر از این کتاب هاست و ناخواسته جوان ها با فرهنگ غرب بزرگ می شوند.»

آشنایی خانم «گنزالس» با ایران در مدت کمی که در اینجا ساکن است قابل ستایش است و دلسوزی و درد و دل او بسیار قابل ستایش تر. هر چند سخت است شنیدن توصیه های وی اما همه می دانیم که سخنان او عین واقعیت است و اگر کمی دیگر بیشتر به وضعیت جوانان بی توجهی کنیم نرم نرم فرهنگ و سنت های اسلامی و ایرانی در اذهان اکثر جوانان به فراموشی سپرده خواهد شد و متأسفانه منش و روش نادرست غربی جایگزین آن خواهد گشت و تنها دلایل نیز همان عدم شناخت درست از دین اسلام است که جوان را از وضعیت موجود بیزار کرده و به تجربه جهانی دیگر علاقه مند. در عوض انتظار می رود غربیان خسته از فرهنگ پوچ غرب نیز در صورت جستجوی حقیقت، چون خانم «گنزالس» به اسلام روی بیاورند و از مجریان محکم قوانین الهی باشند.

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه

لطفا دیدگاه خودتون رو بیان کنید: