خاطراتي از اسارت
من هم مسلمان شدم

یکی از دوستان می گفت در اردوگاهی که بسر می بردند،‌ آزاده ای زرتشتی بود که همیشه در حرکتها و اعتراضات مختلف،‌ ایشان را همراهی می کرد. وی می گفت:‌ یک روز صبح می خواستیم نماز بخوانیم، دیدیم که او هم به صف نمازگزاران پیوست! تعجب کردیم و از او علت را جویا شدیم.

 

content3138802271102341

  به گزارش رهیافتگان (پایگاه جامع مبلغین و تازه مسلمانان )،  یکی از دوستان می گفت در اردوگاهی که بسر می بردند،‌ آزاده ای زرتشتی بود که همیشه در حرکتها و اعتراضات مختلف،‌ ایشان را همراهی می کرد. وی می گفت:‌ یک روز صبح می خواستیم نماز بخوانیم، دیدیم که او هم به صف نمازگزاران پیوست! تعجب کردیم و از او علت را جویا شدیم.

گفت: دیشب خواب دیدم که حضرت امام (ره ) به خانه ی ما آمدند و کنار دیگر افراد خانواده ام نشستند. پس از مدتی فرمودند بلند شو نماز بخوان ! نگاهی به پدر و دیگر افراد خانواده ام کردم، که چه کنم یا چطور جواب حضرت امام (ره ) را بدهم؟ در همین هنگام ناگهان پدرم گفت: بلند شو پسرم، اطاعت از فرمایش حضرت امام واجب است.

بعد از آن پدرم نیز به همراه حضرت امام بلند شد و جهت گرفتن وضو به حیاط کنار حوض رفت. وقتی از خواب برخاستم، این موضوع را با برادر روحانی اردوگاه در میان گذاشتم،‌ایشان به من پیشنهاد کردند که مسلمان شوم و من هم امروز شهادتین را خوانده و مسلمان شده ام!

بعد از چند وقت آن برادر مسلمان بر اثر بیماری در اردوگاه به درجه ی رفیع شهادت نایل شد.

منبع:پژوهشگاه علوم و معارف دفاع مقدس

 

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه

لطفا دیدگاه خودتون رو بیان کنید: