داستان مسلمان شدن يك زن امريكايي:
من به جهنم خواهم رفت، ولی باهاش مشکلی ندارم!

به دوست همسرم نگاه کردم و گفتم: “من به جهنم می‌روم.” او از این که چنین فکری می‌کنم ولی برای ممانعت از آن کاری نمی‌کنم شوکه شد! کلماتی که از دهانم خارج می‌شد خود مرا شوکه تر می‌کرد…

 

 

My-Purpose-in-Life-as-a-New-Muslim

نوشته شده توسط خانم آن مری لمبرت استاک

به گزارش رهیافتگان (پایگاه جامع مبلغین و تازه مسلمانان )، – ترجمه زهرا مودب شعار / من در شهر کوچکی در ایندیانا متولد شدم و تجربیات زندگی‌ام بسیارکم بود. بعد از فارغ التحصیل شدن از دبیرستان، مثل خیلی از دختران شهر ازدواج کردم و تشکیل خانواده دادم‌.

مدتی بود که بی قرار شده بودم که کار بیشتری انجام بدهم از جمله اینکه تصمیم داشتم به دانشگاه بروم.بعد از مدتی، با وجود داشتن دو دختر، از همسرم جدا شدم و زندگی جدیدی را شروع کردم که هیچ گاه تصورش را هم نمی‌کردم…

به عنوان دانشجوی بزرگتر و مادری که به دانشگاه میرفت، به طور طبیعی بهم می‌آمد که در گروه بچه‌های ارشد باشم، که لزوما به معنای اکثریت دانشجویی خارجی بود. در این گروه بود که من شیفته‌ی جهانی آن سوی مزرعه‌های ذرت و مرداب‌ها و هر آنچه در تمام طول زندگی‌ام می‌شناختم، شدم.

در صفحات دایره المعارف، مردمی از جهان عرب، اروپا، آسیا و آفریقا زندگی می‌کردند که کنجکاوی مرا درباره‌ی اینکه مردم در جاهای دیگر چگونه زندگی می‌کنند، ارضا می‌کردند. احساس می‌کردم گروهی را پیدا کرده‌ام که از علاقه مندی‌هایم محافظت می‌کند، روحم را کمال می‌بخشد و مرا از چیزهایی که نمی‌دانستم و در آخر چیزهایی که نمی‌خواستم بدانم، آگاه می‌کند.

با گروهی از بچه‌های دانشگاه تصمیم گرفتیم به فستیوال The Hunter’s Moon برویم. این یک مراسم سالانه‌ی بومی آمریکایی بود. در این مراسم بود که زندگی‌ام زیر و رو شد.

در آنجا با مرد جوانی به نام محمد که اهل مصر بود آشنا شدم. چه جای جذابی! با خودم فکر کردم که او هم باید جذاب باشد. به بهانه شروع صحبت با او، به او شراب لذیذی را که در همان اطرافی که قدم می‌زدیم در حال فروش بود، پیشنهاد کردم.

اما او پیشنهاد مرا رد کرد و گفت که شراب نمی‌خورد. فورا در نظرم آمد که او یک یهودی است.

شهرهای کوچک میدوِست معمولا خیلی افراد با قومیت‌ها و مذاهب گوناگون را نمی‌پذیرند؛ بنابراین عملا این اولین باری بود که جمله  “من مسلمان هستم” را می‌شنیدم.

به شوخی، و به احتمال زیاد در شیوه‌ای توهین آمیز از او پرسیدم که منظورش چیست، و این که آیا گاو و یا چیزی شبیه آن را می پرستد؟!

او خندید و شروع به صحبت درباره اسلام کرد. در دسامبر بعد از آن با هم ازدواج کردیم.

 

اگرچه اسلام جالب بود، ولی بسیار سخت و پیچیده به نظر می‌آمد. حداقل اینکه، قطعا با خانواده‌ی کاتولیک مذهب من نامتناسب بود.

من تنها دختر خانواده و کوچکترین فرزند بین ۷ فرزند خانواده بودم. با سرکشی‌هایم کمی اوضاع خانواده‌ام را خراب کرده بودم و نمی‌خواستم کارها را بدتر کنم. علاوه بر این، همسرم از من نخواسته بود که مسلمان شوم. او هیچ گاه به من فشار نیاورد. بلکه عملا مرا تشویق می‌کرد به کلیسا بروم تا دخترانم خداشناس باشند.

قبل از این که ازدواج کنیم، با همسرم توافق کرده بودیم که اگر بچه دار شدیم، آنها مسلمان باشند. در تمام طول یک سال اول ازدواجمان، به نماز و روزه و رفتار همسرم توجه می‌کردم. وقتم را با بودن کنار دوستان شوهرم و همسرانشان و حتی یک دانش آموز تازه مسلمان سپری می‌کردم.

اعراب عموما کودکان را دوست دارند و همیشه از دخترهایم می‌خواستند که با ما همه جا بیایند. از آنجایی که همیشه فعالیت‌‌هایی پاک و خانواده محور را تدارک می‌دیدند، نیازی به گرفتن پرستار بچه نداشتم. آن ها به سوالهای بی پایان من در حد توانشان پاسخ می‌داند ولی در آن زمان هنوز عقیده پذیرش اسلام را نمی‌پذیرفتم.

یک روز دوست همسرم صریحا یک سوال از من پرسید: “آن، وقتی که می‌میری، کجا میروی؟” من مکث کردم، و برای لحظاتی پیش خودم فکر کردم. جواب را می‌دانستم، من بعد از طلاقم دیگر کلیسا نمی‌رفتم در حالی که به وجود خدا ایمان داشتم و این برایم مسئله نبود. می‌دانستم او را رها کردم و این تصمیمم نتیجه‌ای در بردارد.

به دوست همسرم نگاه کردم و گفتم: “من به جهنم می‌روم.” او از این که چنین فکری می‌کنم ولی برای ممانعت از آن کاری نمی‌کنم شوکه شد! کلماتی که از دهانم خارج می‌شد خود مرا شوکه تر می‌کرد…

با این صداهایی که توی سرم بود، به یک سری اطلاعاتی فکر کردم که تبدیل به نشانه‌هایی برای راهم شد. حضرت محمد (صلی الله علیه واله) مثل یک فرد ایده آلی بنظر می‌آمد که با هرچیزی از ایمان گذشته‌ام نامربوط بود. وقتی متوجه شدم که او از نسل حضرت ابراهیم (علیه السلام) است، متوجه نکته‌ای شدم. “چی؟!” متحیرانه پرسیدم: “او از نسل اسماعیل فرزند ابراهیم است! همانی که ابراهیم او را در بیابان رها کرد! آبی که از زمینِ زیر پای اسماعیل بیرون آمد تا امروز نزدیک کعبه در مکه بوده است و زمزم نام دارد! مادرش هاجر همانی است که به دنبال آب به جلو و عقب می‌دوید!”

همه ماجرا از اول تا آخر از همان وقتی که بچه بودم و این داستان را شنیدم برایم گیج کننده بود. چگونه یک مرد خوب و مهربان به نام ابراهیم زن و فرزندش را در بیابان به مرگ حتمی رها کرده بود!؟ چگونه خودش را مرد خدا می‌نامید؟ فقط همین؟ قرار نبود درباره سرنوشتشان بدانیم؟!

من همیشه درباره این قضیه سوال داشتم اما آن را در درونم مخفی نگه داشته بودم، و ماجرا را مثل هر کودکی که داستان‌ها را باور می‌کند، قبول کرده بودم. این داستان همیشه برای من ناتمام مانده بود و وقتی این ارتباطات را دیدم، شوکه شدم.

قطعا چیزی در این دین منطق بنیان وجود داشت که از جایی نبود. داستان ادامه پیدا کرد و نتیجه پیغام داده شد، معنی‌اش معلوم شد.

من مطالعاتم درباره اسلام را ادامه دادم. کتابهایی را خواندم ولی قرآن را نه، و سوال‌هایی را می‌پرسیدم. (در آن زمان ترجمه‌ی یوسف علی تنها ترجمه قرآن بود و من به آن دسترسی نداشتم.) من در جستجوی اسلام بودم در حالی که مطالب زیادی در دسترس نبود.

جمال بدوی تنها محقق عالم آن روزها بود و همان کسی بود که به دعوت سازمان دانشجویان مسلمان در دانشگاهمان سخنرانی کرد.

در این زمان ترس سراسر وجود مرا فراگرفت. چون می‌دانستم اسلام راه حقیقی است، و می‌دانستم که مسلمان شدنم چه تصویری از من در بین خانواده و شهر کوچکم ایجاد خواهد کرد. من کارها را نصفه نیمه انجام نمی‌دهم. اگر چیزی را باور داشته باشم، باید تمام آن را باور داشته باشم.

یک جورایی احساس وحشت می‌کردم چون نمی‌خواستم زندگی‌ام را خیلی اساسی تغییر بدهم. نمی‌خواستم خیلی متفاوت باشم. در هوا خشکم زده بود! می‌دانستم چه باید بکنم، اما جراتش را نداشتم.

کمی بعد از آن، بخشش فوق العاده‌ای بهم نشان داده شد. این بخشش برای این شامل حال من شده بود که نشان دهد خدا بخشندگی دارد… این، علتی برای اسلام آوردن من شد.

یکشنبه بود که به همسرم گفتم، برای شهادتین من در جمعه بعد هماهنگی‌های لازم را انجام دهد. من در مدت یک سال ازدواجمان اسلام را پذیرفته بودم. در آن روز شروع به خواندن نماز کردم و همان روز حجاب را برگزیدم.درست ۲۳ سال پیش بود…

از آن پس رنج و تلاش بسیاری به میان آمد ولی هیچ کدام به سختی روزهای اول مسلمان شدنم نبود که در گیر و دار گرفتن حضانت دو دخترم بودم. ولی با لطف خدا، الحمدلله ما بر آن مشکلات پیروز شدیم! و آنها اکنون به انتخاب خودشان مادرانی مسلمان هستند.

اکنون الحمدلله بیش از بیست سال است که با هفت فرزندم و حالا هم نوه‌هایم در مصر زندگی می‌کنیم.

 

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه

لطفا دیدگاه خودتون رو بیان کنید: